" UKISS & BIG BANG "

بعد از معرفی اشخاص داستان,قسمته اول رو هم براتون میذارم!چشمک

نظر حتما بدین...این قسمت ممکن یکم خوشتون نیاد,اما خب همیشه شروع یکم میلنگه...پس به بزرگیه خودتون من رو ببخشیدلبخند

ولی امیدوارم که بتونه جذبتون کنه که بخوایین ادامش رو هم بخونیدگاوچران

تو نظرات حتما بهم بگید که چطور بوده...منتظراما...چشمک

خیلی شیطان بازی در نیاوردم و قسمته اول رو گذاشتم...

راسی...من نوشته قبلی ندارم و هر موقع که خواستم بذارم بقیش رو تایپش میکنم و البته بستگی به تعداد نظرها داره که چقدر باشه اونموقع تصمیم میگیرم بذارم یا نه!شیطان

خب زیادی حرفیدم....برییووید ادامه لفطالبخندچشمکنیشخند

×××××××××××××××___________________________×××××××××××××


چهار شنبه . ساعت 15:59 دقیقه ب.ظ

سوان تازه از حموم اومده بود بیرون...و داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد...و یه دفعه صدایه گوشیش بلند شد!!

سرش رو برگردوند و رفت سمتش...گوشیش رو نگاه کرد و دید عکس هانا رو صفحش افتاده تا اومد جواب بده قط شد!

از رو میزش برداشت و صفحه رو باز کرد...

-وای...الانه که بکشتم!!!!

پس خودش به هانا زنگ زد ، اولین بوق کامل نخورده بود که هانا برداشت...

- سلام!

- ....

- الو؟هانا؟؟؟

- .....

- الووووو؟بابا حموم بودم خب دیگه!!!!

- کوفت...!

- إ هانا...

- سیس...نشنوم صداتو!!!

سوان با خنده:چشم...!

هانا کمی مکث کرد اما بعد یهو منفجر شد:کوفت و مرضه چشم...از ساعت 8 صبح دارم بهت زنگ میزنم!!!یعنی سوان من تورو ببینمت...!!!اگه قیمه قیمت نکردم!!اگه من تورو نکشتم...حالا ببین!!

- بابا...هانا...قاطی نکن دیگه ...

- درد!!!الان ساعتو نگاه کن!!!ساعته 4 بعد از ظهره...دیوانه نمیگی آدم نگران میشه؟؟؟اونم واسه آدم دردسر سازی مثه تو که آهنربایه جذب دردسره؟؟؟

- هانا؟؟من کجام دردسره؟

- همه جات...

- خیله خوب بابا .. رفته بودم بیرون با مامانم دکتر!

- خب...درد..من قبلا از سی ان ان خبرارو گرفتم!!

- سی ان ان؟اون کیه دیگه؟؟؟

- عمه عموه پسر خالم!!!به توچه!!!!؟؟؟

- خب حالا بعدشم صب کسی نبود با مامان بره من رفتم ! شادی و شهاب جفتشون شرکت بودن!!

هانا که با شنیدن این حرف آروم شده بود گفت:خب...از اول بگو!

- مگه تو میذاری؟؟

- یه سواله فنی بپرسم؟؟

- آره بگو!

- احیانا خدا برایه چی گوشی مبایل رو خلق کرده؟؟
-خدا خلق نکرده ... بندش خلق کرده!!

- باشه..باشه بابا حجت السلام ولمسلمین سوان کیهانی!!!!

 سوان میخنده و میگه:از دسته تو!!

- فعلا که من باید بگم!!از دسته تو!!چون اون دستت معلوم نیس چرا اصلا سمته این گوشی..بی..نه با صاحبش نمیره!!!!

- ای خدا...بگم غلط کردم راضی میشی؟؟

- نه!

- خب چی بگم!!؟

- بگو میتونم تا یه نیم ساعت دیگه بیام خونتون یا نه؟؟

- مسخره!همین...؟

- سوان جونم؟تو که میدونی من وی پی ان سر خودم نذار برم تو سایتایه فیلتریما!!!!!!!!!!!

- باشه...چرا نمیتونی...بیا!!

- خب پس در رو بزن!!

سوان یه لحظه خشکش زد و چون نیاز به ری استارت داشت گفت :چی؟؟

- کوفته چی...!میگم در رو بزن سوان هنگول!!!

سوان همونطوری گوشیو قطع کرد رو هانا و رفت بیرون از اتاقش و آیفون رو نگاه کرد و سریع در رو باز کرد!

مامانش که متعجب نگاش میکرد گفت:سوان ؟کی بود؟

- هان..؟(هم چنان هنگ بود)آهان(خب همه چیش الان لود شد)هانا!!

- هانا؟؟چیزی شده؟

- نه...کارم داره...!(و در همین حال زنگ در رو هانا زد)سوان روش رو از مامانش گرفت و در رو باز کرد و هانا رو دید!!

هانا با یه لبخند بمعنی اینکه "سوان خودتو مرده فرض کن"داخل شد و با رویه خوش و لبخند گفت:شلاااام...سوان جونم شطوری؟؟و سوان رو بغل کرد و گفت:مردی!!

و از سوان جدا شد و رفت سمته مامانش(مامان سوان)و بغلش کرد:شلام خاله جونم خوبی؟؟

- سلام هان جان خوش اومدی عزیزم...زودتر میگفتی میای من خونرو جمعو جور میکردم!!

- نه خاله جونم...خاله خودمو من هیچ وق اذیت نمیکنم!بیرون بودم گفتم بیام سوان رو ببینم!آخه براش مشتلق دارم..!

- زحمت نیستی عزیزم!جدا چه مشتلقی...؟

- حالا خاله بذار من اول یه خوشو بشی باهاش کنم بعد چشم میگم!!

با خنده-باشه عزیزم برو...

هانا برمیگرده سمته سوان و مییگه:بریم دوسته عزیز تر از جانم ، بریم....

سوان با خنده میره و هانا هم  پشته سرش و در رو میبنده و اول از همه میگه:من یعنی عمرا تورو با خودم ببرم!!!

سوان با تعجب برمیگرده سمتش و میگه:هه؟؟

- هه؟(با قیافه ای بامزه ادای سوان رو درمیاره )سرش رو میندازه پایین و کیفش که رو دسته چپش بود رو باز میکنه و از توش 1 پاکت درمیاره و کیفش رو میذازه یه گوشه و به سوان نگاه میکنه و میگه اگه گفتی اینتو چیه؟؟

سوان با تعجب به بسته نگاه میکنه و بعد با قیافه ای پرسشگر از هانا میپرسه:دوناته؟

هانا که لبخند شیطانی رو لبش بود لبخندش محو میشه و یدفعه کل صورتش به سمته پایین میاد و بی حالت میشه و ذل میزنه به سوان!و یه دفعه منفجر میشه و میگه:یعنی خاک وچوکه اون کلت کنن که 2ماه دونات نخوری میمیری..!آخه پابو(همون احمق) دونات رو که حجم داره آدم تو یه پاکت نامه کم قطر میذاره؟؟؟؟؟؟سوان تو شکمو نبودیااااا!

سوان میخنده و میگه:خب بابا حالا...آخه پاکتش شبیه اون بود خب...

- یعنیا تو یکم اوم مختو از آکبندی در بیاری حله!!!

- کجایه مخه من آکبنده؟؟؟

- پس دسته دوومه؟؟؟ای آدم بدرد نخوره شعور سیز...!به من جنسه بنجله دسته دووم انداختی؟؟؟

سوان زد زیر خنده و هانا هم که خودش خندش گرفته بود گفت:کوفت....نخند!!

سوان که یکم آروم شد گفت:خیلی  باحال بود آخه قیافت شبیه این آدمایی شده بود که یه جنسیو خریدن بعد الان قاطی کردن!!

- سوان میام جدا میکشمتا!!!!!!!!

- باشه بابا..اه!حالا اون تو چی هست؟

- کله کره!

- چی؟؟

- نخودچی...!

- بابا هانا م3 آدم بگو اونتو چیه؟

- گفتم که کره...!

سوان باز هنگ کرد و با تعجی از رو تختش بلند شد و اومد روبه روی هانا وایستاد و خواست پاکت رو بگیره اما هانا دستش رو برد بالا و گفت:گفتم که تور. با خودم نمیبرم!!!

- اذیت نکن دیگه!!بده بهم..!

- نچ!و یه چرخ زد و پاکت رو سریع گذاشت تو کیفش و گفت:فقط اومدم نشونت بدم دلتو بسوزونم که ای کاش به گوشیم جواب میدادم!بای بای...!و رفت بیرون از اتاقش و رفت سمته مامان سوان و سوان هم خیلی سریع لباس بیرون پوشید و موقعی که هانا داشت از در بیرون میرفت گفت :بیا ببین چه زود حاضر شدم!

هانا با تعجب:تو کجا؟؟

- مگه نگفتی حاضر شم باهم بریم پیش کیانا!؟

- هه؟؟؟(با چشایه گرد)

سوان برگشت رو به مامانشو گفت :من میرم زود برگردم!

- باشه برو!

هانا رفت بیرون از در و سونیا هم دنبالش مامان سوان تا دم در اومد و موقع خدا فظی گفت بچه ها مراقب باشینا!!

- چشم خاله جونم...ممکنه تا شب بیرون باشیم نگران اصلا نشیدا من خودم شب سوان رو میرسونم!

- زحمت میکشی!

- نه بابا چه زحمتی..فعلا با اجازتون!!!

- خدافظ مامان!

- خدا به همراهتون خداحافظ!

اونا خداحافظی کردن و سوار آسانسور شدن و سوان طبقه هم کف رو زد!و هانا گردنه سوان رو گرفت(رگ گردنش)و محکم فشار  داد!

سوان:آخیش...بگیرش خیلی خستم!!!

- کوفت...و محکم تر از قبل فشار داد که آخ سوان دراومد!

- چته بابا دردم گرفت!!!

هانا دستش رو برداشت و گفت:چه پررویی تو!خودتو دعوت میکنی؟؟؟من کجا بتو گفتم بیا!

- حالا دیگه..آخه چند وقت هس خودمم کیانا رو ندیدم...گفتم بیام ضرر نداره که!

و همین موقع رسیدن به طبقه و اول هانا از آسانسور پیاده شد!

و پشتش هم سوان اومد بیرون و هانا در رو باز کرد و رفت بیرون!دزدگیره ماشینش رو زد و سوان که دررو پشته سرش میبست به هانا نگاه کرد و گفت:ببینم تو کی ماشین خریدی؟؟

- صبح بخیر ایران!!!!!1ساله خانوم...بیا بشین!

سوان در حالی که میومد تا سوار شه گفت:بابا....مبارکه!!

- دمه شما 3چارکه!!(با لبخند این رو گفت و نشست)

سوان هم نشست و گفت:ببینم ترکوندی؟؟اصلا کی تو رفتی گواهی نامه گرفتی؟؟

- من که گفتم تا 18 شدم میرم میگیرم گواهی ناممو...بعدشم بابا قول داده بود که بگیرم برام میخره...2ساله از هم بیخبریم..البته اصلاح میکنم ت. از من بی خبری خب معلومه اینارو هم نباید بدونی...نچ نچ نچ(و همراهش سرش رو به طرفین به حالت تاسف تکون داد)

- مگه تو از من خبر دار بودی؟؟

-  بله!!

-  خب از کی؟؟

- به تو چه آخه بچه؟اگه میخواستم بگم که از اول میگفتم فلانی...

اینرو گفت و استارت زد..!

- کاره خودتو کردی بالاخره!"من یا ماشین نمیگیرم بگیرم آاودی اونم بژشو میگیرم!!"(حرفه هانا رو گفت)

- بلی بلی...بابا رو نمیشناسی؟؟به کم هیچ وقت راضی نیست!!

- الان خاصی بگی ما پولداریم؟

- بشین بینیم بابا!!نه اینکه خودتون اصلا پولدار نیستین اونه!!

هانا شروع کرد به رانندگی و باهم به سمته خونه کیانا رفتن!  - هانا؟چیزی نخریدی برایه مامانش؟؟

- چرا!یه دسته گل و شکلات برا مامان تو کادو خریدم ولی چون خیلی مامان کیانا رو نمیشناسم گفتم همینارو بخرم!

- باشه پس بریم!

سوان پیاده شد و هانا خیی سریع ماشین رو پارک کرد که از پشته بوق ممتد اتوموبیلی رو شنید!

اما چون از اول راهنما زده بود و جایه اون بود اصلا حتی به اون شخص توجهم نکرد!از صندلی پشت دسته گل و جعبه شکلاتی رو که خریده بود برداشت و در رو باز کرد!راننده ای که از پشت بوق میزد سرش رو بیرون آورد و گفت:هی...دختر!!هم کوری؟هم کر؟؟

هانا با قیافه ای جدی اما خونسر دزدگیر ماشینش رو زد و به پسری که تو 206سفیدی نشسته بود و سرش رو بیرون کرده بود نگاه کرد و گفت:من نیسم...ولی فک کنم شما جز دسته کرها به حساب میاین!

اون پسر عصبانی پیاده شد و اومد جلو هانا و گفت:چی گفتی؟

هانا با لبخندی تمسخر آمیز به اون پسر نگاه کرد و گفت:عرض کردم خدمتتون!فک کنم درس گوشاتون کار نمیکنه حتما خودتون رو به پزشکه گوش نشون بدین!و روش رو برگردوند بره که یاده چیزی افتاد و وایستاد و گفت:آهان..راسی حتما پیش یه چشم پزشک هم برین...چون چشماتون هم کم سو هستن!!

با لبخند برگشت سمته سوان و گفت بریم!اون پسر گفت:آهایی...به تو ادب یاد ندادن؟؟

هانا سر جاش وایستاد و برگشت سمته اون پسر و رفت جلوتر و گفت:میتونم بپرسم کی به شما گواهی نامه داده؟

- هه(خنده عصبی) فعلا که من باید این رو از تو بپرسم!!؟؟

- ببخشید شما همیشه عادت دارین کسی رو که نمیشناسید با "تو"خطابش کنید و نیومده پسرخالش شین؟؟

- نه..ولی با بی ادبا اینطوری حرف میزنم...مشکلیه؟

- اوهوم...چون من بی ادب نیستم و بی احترامی بهتون نکردم آقایه غیر محترم...همونطوری حرف زدم که باهام حرف زدین!

محظ اطلاع باید خدمتتون عرض کنم که حق با کسیه که از اول راهنما زده باشه  و من راهنما زدم پس حق با منه...اگه شما راهنما زده بودی یا زودتر از من اینجا رو پیدا کرده بودی میذاشتم که شما پارک کنی...ولی من نمیتونم از حقم بگذرم...مشکل حل شد یا باید مثله خودتون با ادب(رو با ادب تاکید کرد و محکم تر بیانش کرد)صحبت کنم؟!

اون پسر همینطور به هانا ذل زده بود و قانع شده بود ولی گفت:اینجا خونه دوسته منه!!

-جدا؟چه جالب..چون خونه دوسته منم هست!این به اون در...بعدشم هیچ وقت حق به اینجور چیزا ربط نداره!طرفه چپ اون پسر رو نگاه کرد و رفت کنار ماشینش جایی که اون ماشینه کناری رفت بیرون واییستاد و رو به اون پسر که بهش ذل زده بود نگاه کرد و گفت : با اینکه هیچ خطایی نکردم و حقم بود ولی میتونید ماشینتون رو اینجا پارک کنید...

اون پسر متعجب به هانا نگاه کرد و گفت:چه رفتاره بدی داشتم باهاتون...من رو ببخشید...

هانا با لبخند:خوبه که پی بردید...همین کافیه...

اون پسر به هانا لبحند زد و بعد رفت سمته ماشینش و ماشین رو پارک کرد همونجایی که هانا وایستاده بود..اون پسر پیاده شد و ماشین رو قفل کرد و گفت:بازم شرمنده!

-من دیرم شده..باید برم!!

و روش رو برگردوند و و سمته در رفت..سوان همون موقع که هانا دوباره سمته اون پسر رفت رفت بالا و حالا هانا وارد شد و خیلی سریع رفت و دررو زد!کیانا در رو به روش باز کرد و همونجا هم رو بغل کردن و با خوشحالی وارد خونه شدن هانا به سمته مامان کیانا رفت :سلام..خاله ببخشید..باعث زحمت شدم...

- سلام..هانا خانوم پس شمایی..این کیانا چپ میره راست میاد میگه:هانا این..هانا اون!خیلی خوشحالم که دیدمت..نه چه زحمتی...

- کیانا جون لطف داره به من...بفرمائید ناقابله..(دسته گل و شکلات رو به سمته مامان کیانا گرفت)

در حالی که میگرفت گل و شکلات رو از هانا:چرا زحمت کشیدی آخه؟

- چه زحمتی؟من عادتمه...هیج جا دسته خالی نمیرم مخصوصابرایه بار اول...

کیانا:حالا بسه...بذارین برایه بعد این تعارفا رو...هانا نگفتی چه کاره ضروری باهام داشتی؟

- راستش ...(سرش رو کرد تو کیفش و یه پاکت درآورد )برایه 1شنبه هفته بعد تونسم بلیط هارو جور کنم!

کیانا از خوشحالی یه جیغ خفیفی کشید و محک هانا رو بغل کرد!!!:وای هانا جونم...عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم!!!!

- باشه بابا...حالا جیغ نکش...گوشام کر شد!

کیانا گونه هانا رو بوسید و گفت:دختر تو ماهی...^^

- نه من هانام...فرشتم!

-آره..

سوان:چه نوشابه ایم واسه خودش باز میکنه!!

- بلی.....و میخنده!

مامان کیانا:ولی کیانا نمیتونه بیاد!

یه دفعه هر 3تا دختر خشکشون زد!!هانا اولین نفر از شک در اومد و گفت:چی؟چرا؟

- برایه اینکه ایشون هنوز مشخص نشده که کنکورش رو چی کار کرده و من این اجازه رو بهش نمیدم که بره سفر!اونم کره...

- ولی خانوم لطفی...

- همین که گفتم..ببخشید اگه ناراحتتون کردم ولی نمیشه!

این رو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه!!سوان به کیانا نگاه کرد و هانا هم اون رو بغل کرد چون داشت گریه میکرد...یکی از آرزوهایه کیانا سفر به کره بود و حالا که مادرش اینطور گفته بود....

سوان:کیانا ترو خدا آروم باشوووراضیش میکنیم!

- راضی نمیشه(با گریه)

سوان:چرا..راضی میشه..دلش از سنگ که نیست!!تو که مطمئنی یه رتبه خوب میاری پس نگرانه چی هستی؟

- سوان...نمیذاره...اون از سنگن سنگتره...

کیانا هق هق میزد...وقتی مامانش اومد گفت:بسه...جمع کن خودتو...نمیذارم...

کیانا با حرص بهش نگاه کرد و گفت:یعنی من...

هانا همون  لحظه نذاشت بقیه حرفش رو بگه و گفت:کیانا با سوان میشه بری تو اتاقت..؟منم میام!

- من...

هانا با گرمی دسته کینا رو فشار داد و گفت:خواهش کردم...

کیانا دسته سوان رو گرفت و برد  تو اتاقش و هانا و مامانش رو تنها گذاشت...هانا کمی به مامان کیانا که درحاله خوردنه قهوه بود نگاه کرد و گفت:میتونم بپرسم که چرا فکر مکنین که کیانا رتبه خوبی نیاورده؟

- چون باید مطمئن شم!

- ببینید..اگر شما بخواین این رو بگین تا آخره شهریور هم جوابا نمیاد و یه جوارایی تابستونش خراب میشه بعدشم من بلیط گرفتم و حیفه حالا که موقعیت جور شده شما نذارین!یکم اگه میشه بمن اطمینان کنید...من بشما اطمینان میدم که با رتبه خیلی خوب تو بهترین دانشگاه قبول شده...

- من با حرفه شما نمیتونم به همین راحتی قبول کنم..

- من چون مطمئنم میگم!هانا از جاش بلند شد و گفت:شما یه مادرین...حمل بر جسارت نذارین ولی بنظرم باید کمی احساسات مادرنتون رو بکار بندازین و معطوفش کنید به دخترتون که عاشقه شماس...عشق رو با عشق پاسخ میدن نه با سردی!

و رفت تو اتاق پیش سوان و کیانا...مامان کیانا بفکر رفت و تصمیم گرفت...

همون لحظه که هانا در رو بست صدایه زنگ در اومد..

مامان کیانا بلند شد و رفت در رو باز کرد و صدایه پسری اومد که گفت:ممنونم خانوم لطفی...اگه بگید کاوه بیاد ممنون میشم...

- بیا تو بشین...الان باید از خواب بیدارش کنم...

- نه! پس من میرم هروقت...

- بسشه دیگه...بیا..بیا بشین...

هانا که صدایه اون پسر رو خوب میشناخت برگشت سمته کیانا که گریش رو تموم کرده بود و گفت:این کیه اومده؟

- بردیا...دوسته صمیمی کاوست...(کاوه برادر کیانا)چطور؟

- سوان این همونه که بوق مییزدا!!

- جدا؟از کجا فهمدی...؟

- یادت رفته من صداها هیچ وقت یادم نمیره...

- آره...یادم نبود...

کیانا بدون توجه به بحث هانا و سوان گفت:بچه ها اگه نذاره چی؟

- مطمئن باش میذاره...حالا ببین موقع رفتن چی میگه!

- امیدوارم...(با حسرت)

- خوبه..امیدوار باش...

- بیاین بریم بیرون این عتیقه رو نشونتون بدم...آدم خیلی خیلی مغروریه...

- اوم...ازش معلوم بود!

کیانا با تعجب به هانا که این جمله رو گفت نگاه کرد و گفت:مگه میشناسیش؟

- نه خیلی...سرجا پارک بحث کردیم..

سوان:که البته هانا خنوم نشوندش سرجاش...

- چه جلب..

- نه بهتره بگی...چه جلب مخفی!

سه تا دختر خندیدن و باهم بیرون اومدن و کیانا با صدایه نسبتا بلندی گف:سلام...

بردیا برگشت سمته صدا و از جاش بلند شد و گفت:سلام...با دیدن هانا خشکش زد  و گف:شما اینجا چیکار میکنی؟

- اومدم دوستم(همون لحظه دستش رو انداخت دوره شونه کیانا)ببینم!اشکالی داره؟

بردیا با خوشحالی خندید و گفت:نای جو وو دسکا!(به ژاپنی گفت معلومه که اشکال نداره)

-های..کوای جی ماس...(هانا هم به ژاپنی جوابش رو داد :بله...همینطوره)

بردیا با تعجب به هانا نگاه کرد و گفت:ژاپنی بلدی؟

- های...

- شیناندا...(چه جالب)

کیانا:خوبه..حالا زیر نویس بدین که چیا گفتین؟

- هیچی...گفت معلومه اشکال نداره منم گفتم بله همینطوره بعدم فارسی گف که فهمیدی منم گفتم بله..بعد گفت چه جالب...

- آفرین هانا رپر...

- ده...کی روکه !(کره ای:بله..همینطوره)

بردیا:کره ایم بلدی؟

- نونن؟(تو چی؟)

- نه...من فقط ژاپنی بلدم...

- خوبه...

کاوه از اتاقش اومد بیرون و اول به دخترا نگاه کرد و سلام داد و جواب شنید و بعد رفت سمته بردیا:چطوری پسر؟

-خوبم...میدونستی هانا خانوم ژاپنیم بلده؟

- آره..که چی؟

- جالب بود برام...

- خوبه...پس دست از سر کچل من که با این ژاپنیا کاری ندارم برمیداری!!

- ن..کی گفه تا پای جون باهاتم...

-ای...

هانا:خانوم لطفی؟اگه اجازه بدین ما دیگه رفع زحمت کنیم..؟

- برا شام بمونید خب...

- نه دیگه...

-باشه..فقط گفتی بلیطتون برا کی بود؟

- یک شنبه بعد...

- خب پس کیانا خانوم خیلی وقت وا3 جمع و جور نداریا!راسی چقدر میمونین؟

هانا که میدونست حرفش رو مامان کیانا  تاثیر میذاره با لبخند و اطمینان گفت:با اجازتون تا هفته دوم شهریور!

- یعنی حدودا 2ماه و نیم؟

- بله...

- باشه پس...باید مراقبه هم باشینا...

سوان با لبخند به کیانا که از خوشحالی هنگ بود نگاه کرد و گفت:دیدی ؟

- وای باورم نمیشه!

کاوه:کجا قراره برین؟(رو به هانا)

- سئول!

با تعجب فقط سرتکون داد و بردیا نگاه میکرد با لبخند به هانا...

-ممنون واقعا!با اجازتون...سوان بریم؟

- بریم!

با هم از کیانا خداحافظی کردن و رفتن بیرون...

- هانا؟ تو به مامانش چی گفتی که انقدر سریع راضی شد؟مامان کیانا وقتی میگه نه یعنی نه...

- سوان خانوم یادت نره غیره ممکن ...غیر ممکنه!

و ماشین رو به حرکت دراورد ....

یکشنبه . ساعت 10:01 دقیقه بامداد:

مامان هانا:هانا....مراقب باشینا!!!شب خیلی بیرون نمونیدا..

-بابا مامان خیالت راحت...بابا خودش میرسونتمون دیگه...بعدشم اولین بارم که نیستش...

همینطور مادر پدر دخترا بهشون سفارش میکردن و اوناها با خوشحالی گوش میکردن و قبول میکردن...

بابایه هانا کاپیتان ایرانمنش خلبان هواپیمای دخترا بود...

با اعلام شماره هایه پرواز همه خداحافظی کردن و رفتن...بعد از کار هایه بازرسی و چک کردن و... دخترا سوار هواپیما شدم ...سوان و هانا کنار هم بودن و کیانا با دختری بغل دستی...هانا برایه 4نفر بلیط گرفته بود اما یکی از دوستاشون به اسم هستی که ساله دوم معماری و نقشه کشی رو میخوند نتونست باهاشون بخاطر کارهاش و درسش بره و به همین خاطر جایی که کیانا میننشست کنارش هستی نبود و به جاش دختری هم سنو ساله خودش نشسته بود....

هانا بخاطر بی خوابی تو هواپیما تا دبی رو حسابی خوابید و از اون به بعدم بخاطر اینکه پرواز تاخیری نداشت خیلی سریع سوار هواپیمایه بعدی شدن...

سوان:هانا...خیلی هیجان دارم...

- پ ن پ...میخوای نداشته باش...

- واقعا همون شد که میخواستیم...دقیقا بعد کنکور...دختر تو چطوری تونسی انقدر زود کارا رو جور کنی؟

- ماییم دیگه...میگم برات ولی الان حوصلش رو ندارم...

تا برسن به سئول از خستگی همشون خواب راحتی روکردن و 1ساعت به سئول مونده هانا ازخواب بیدار شد و وقتی رسیدن بچه هارو صدا زد...

وقتی بارهاشون رو گرفتن دیدن که فرودگاه فوق العاده شلوغه به  همبن خاطر به بیرون نگاه کرد و پلاکارد هایی رو دسته دخترا دید با نام هایه یوکیس..کوین...سوهیون...دوستتون داریم!

- هانا چرا انقدر شلوغه؟

- نمیدونم...!انگار یه کسایی قراره بیان و اینا طرفدارن...

- ببخشید...(صدایه پسری بود)

هانا به سمته صدا نگاه کرد و پسری رو دید که کلاهی مشکی به سر داره و عینک زده و موهاش بولنده...

- بله؟

- میتونم بپرسم شما کجایی هستین؟

هانا با لبخند:فکر نمیکنم...و سرتکون داد(به حالته احترام)

سوان که به اون پسر نگاه میکرد به هانا نگاه کرد و گفت:هانا چی میگه؟

- میپرسه میتونم بپرسم کجایین؟منم گفتم فکر نکنم...

کیانا که پاسش رو گرفته بود اومد سمته دخترا و به قیافه اون پسر نگاه کرد و تک خندی زد و گفت:چی گفتی بهش این شکلی شده؟

هانا به اون پسر که ازش فاصله داشته نگاه کرد و گفت:هیچی...بریم دیگه..خسته شدم...

باهم دخترا زدن بیرون و اون پسرا هم اومدن و وقتی اومدن تمام جمعیت منفجر شد و همه باهم داد و بیداد میکردن جیغ میزدن!!

هانا:چه صداهایه گوش خراشی!!!برا اینا دارن خودشون رو میکشن؟؟؟

-آره انگار...(کیانا در حالی که گوشش رو گرفته بود و از جمعیت فاصله میگرفت نگاه کرد این رو گفت)

سوان:اینا انگار خوانندن!!

- اوم...کی پاپ...وای خدا چقدر من از این جیغا متنقرم...بریم دیگه!!!

و با هم رفتن به سمته پارکینگ...

کیانا و سوان با تعجب پرسیدن:پارکینگ چرا میری؟

- ببخشید بذارم ماشنم بمونه اینجا؟؟؟

- چی؟

- چی جی؟فکر کردین چرا 3روزه بی ماشینم..فک کن یه درصد نمیاوردمش و با تاکسی اینور اونر میرفتیم...آخ!(اینارو درحالی میگفت که عقب عقب میرفت و روبه سوان و کیانا بود و محکم به کسی خورد و شونش رو گرفت)

- ببخشید...

- شماهم ببخشید...حواسم نبود!

اون پسر که لاغر بود و موهایی قهوه ای داشت به هانا نگاه کرد و گفت:منم حواسم نبود...ببخشید اگه دردتون گرفت...

هانا با خنده دستش رو از شونش برداشت و گفت:این به اون در...(با سر احترام گذاشت و ماشینش رو پیدا کرد و دزدگیرش رو زد)

-هی بچه ها بیاین...پیداش کردم...

اون پسر با تعجب به ماشین و بعد به هانا نگاه کرد ولی همون موقع کسی صداش کرد و رفت سمته بقیه...و سوار ون شد...

کیانا با خنده:تو یه روز دوتا آدم معروف...نه 7تا آدم معروف دیدیم...نیومده!!

سوان:آره یکیشون که تصادف کرد..اون یکیم که ضایع شد...

هانا:فک کنم اسمه گروهشون یوکیسه...

کیانا:آره...آره..اونی که بهت خورد فک کنم کوینه اسمش!

- کوین؟(و به ون که درحاله رفتن بود نگاه کرد)

- اوم...خستم...بریم!!!!

- باشه...

نیم ساعت بعد تو پارکینگه برجی هانا ماشین رو پارک کرد و رفتن بالا...

- دن دن...اینم از خونمون!

- واو...بابا هانا ترکوندیا!(کیانا این رو گفت)

- بلییییی.....^^

سوان:هانا اجاره اینجا چقدره؟

- اینجا خونه عمومه...و اصلا اینجا زندگی نمیکنه و گفت که میتونیم اینجا تا هروقت بخواییم بمونیم!

- بابا....

- بیاین این اتاقا رو ببینید از هرکدوم خوشتون اومد برش دارین...

دخترا با شوخیو خنده اتاقارو انتخاب کردن و کیانا از تو اتاقش گفت:سوان؟؟؟گوشیت خودش رو کشت...!!

سوان رفت و گوشیش رو برداشت و با تعجب گفت:هانا؟شوخیت گرفته؟

- نه...

- پس چرا داری بهم زنگ میزنی؟؟(تو فرودگاه هانا سیم کارتهایی رو که خریده بود به دختره داد و همون موقع شماره هارو به اسم خودشون سیو کردن)

- من؟؟؟

- آره...

- بردار ببین کیه!!؟؟

- بله؟

- یومسیو؟؟(همون الو)

- بگیرش ... و گوشی رو داد به هانا!

- بله؟

- سلام..من کوین وو هستم....همونی که بهتون خوردم...گوشیتون افتاده بود زمین...

- آآآ...من اصلا متوج نشدم گوشیم نیست...ممنون که بهم خبر دادین..

- خواهش میکنم فقط میخواستم بگم...من نمیتونم بیام و بهتون بدم اگه میشه شما خودتون..یا نه آدرستون رو بدین من براتون پستش کنم!

-باشه پس آدرس رو بنویسین....(آدرس رو داد)

- چشم...فردا اول وقت میفرستم براتون...

- ممنون!

- کاری با من ندارین؟

- خیر...

- پس خداحافط...

- خداحافط!

سوان:کی بود؟

- کوین!!

و جریان رو توضیح داد....

پنج شنبه . ساعت 8:10 دقیقه صبح

- ممنونم...(و در رو بست)

کیانا خمیازه کشان:کی بود؟

- پست چی!

هانا به  بسته نگاه کرد و با دیدن اسم شرکت ان اچ تعجب کرد و گفت:ان اچ....؟؟؟یعنی اینا مال کمپانی آقایه لی ان؟؟؟

سوان:چته فریاد میزنی اوله صبحی؟؟

- این دیروزیا مال شرکته ان اچ ان!

- خب باشن....

- خب ... خب....

پایان.....

.

.

چطور بود؟؟!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٧ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط Klosh Kwan نظرات () |

Design By : Night Melody