" UKISS & BIG BANG "

قسمته دوم رو هم گذاشتم...

قول میدم قسمت هایه دیگه رو خیلییییییییی قشنگتر کنم...چشمک

وقت ندارم بیشتر بنویسم...باید برم...برید ادامه برا خوندنش...

نظراتون رو حتما بگیدااااا..........

 


هانا درحالی که کلاهش رو به سر میذاشت از اتاق اومد بیرون و سوان با تعجب ازش پرسید: کجا میری؟؟

- کار دارم...زودی برمیگردم!

- خب منو کیانا چی؟

- پیچ پیچی.... بپیچین بهم تا سرتون گرم شه...برگشتم ،باهم میریم دور دور....

- هانا بعضی وقتا خیلی دوس دارم بزنمت!!!

- جدا؟(با قیافه شیطونی به سوان نگاه میکنه)منم بعضی وقتا دوس دارم تورو بچلونمت....

و در رو پشته سرش میبنده و میره!

سوان که روش به دره میگه : پابوه...پابو...کیانا..؟

- هه؟؟

- کجایی؟

- تو زیرزمین...خب صدام داره از تو اتاقم میاد دیگه!!!

سوان وارده اتاق کیانا میشه و میبینه که کیانا رو تخت یه جورایی ولو شده و بیحاله!

- خوبی؟؟حالت خوبه؟؟

- نه...نمیدونم چرا حالت تهوع دارم!!؟

- میخوای بریم دکتر؟؟

- نه...فقط تو اون ساکم که صورتی سفیده،کوچیکه،از توش برام یه قرص ضد تهوع و معده درد پیدا کن بهم بده!

- باشه...

از کنار تخته کیانا میره سمته کمد و درش رو باز میکنه و از داخل همون ساک قرص هارو پیدا میکنه و میره آشپزخونه و لیوان آبی برمیداره و میره سمته اتاق کیانا و بهش میرسه...یکم میشینه و بعد که مسکن اثر میکنه و کیانا خوابش میبره میاد از اتاقش آروم بیرون..گوشیش که تو جیبش بود زنگ میخوره و خیلی سریع برمیداره...

- بله؟؟

- سوان؟یادته گفتی بیای اینجا میخوای کار کنی؟

- اوم...خب؟

- خب به جماله زیبایَت...هیچی،فقط من یه کاری رو سراغ دارم که میتونی انجامش بدی!

- چه کاری؟

- تی کشی و نظافت!!

سوان کمی مکث میکنه و بعد تقریبا با داد و تعجب و تشر میگه:هاناااااااااا!!!!!!!!!!

هانا میخنده و میگه:آخه پابو جونم تو چرا باور میکنی؟؟؟تو فک کن یه درصد داداشت بذاره بری سره اینکارا!خیره سرت داداشتما!!

- بیشعور...تو چرا انقدر منو سره کار میذاری ؟

- چون خودت گفتی میخوای کار کنیو ومنم برات دنباله کارای خوبم..هی تو خوشت نمیاد هی یه کار دیگه پیدا میکنم هی تو خوشت نمیاد  و اینطوری میشه که خب سره کارای مختلف  میری ....

با خنده اما کنترل شده:من که به حسابه تو میرسم...

- مِیدانم...مِیدانم!(مِیدانم:میدونم گفتم ترجمه فارسی به فارسی کنم به مشکل برنخورید..کککک=)))

- حالا جدا چه کاری هست؟

- جدا...!نظافت...

- هانا!(عصبانی و محک و با اعتراض)

- کک..ک..کک.کک.ک! طراح کارتها و آلبوم و تابلو وعکسای تبلیغاتی گروه....

- چه گروهی؟

- نمیدونم...دیگه نپرسیدم..!حالا خودت فردا میری بهت میگن!

- چی؟فردا؟؟

- بلییی...اگه نمیخوای برم کنسل کنم بگم نمیای!؟

- ای خدا تورو نکشه...نمیخواد پاشو بیا خونه...داری میای هم یه چیزه درس حسابی واسه نهار بخر و بیار ... فقط برنج بخر که یکم برایه کیانا من کته درست کنم...راسی ماستم پیدا کردی ،کم چربش رو بخر و بیار!!

- کیانا؟چش شده مگه؟

- نمیدونم دقیق!ولی حالت تهوع داشت و منم بهش قرصایی رو که میخواست رو دادم..الانم خوابش برده!

- باشه...مامان سوان من تا نیم ساعت یه ساعت دیگه خونم!

- باشه...

و قطع میکنه تلفن رو هانا و ماشین رو پارک میکنه و میره و از مرکز خرید برایه خونه خرید میکنه و بعدش هم میره به فسفود فروشی و 2تا پیتازا و 1 ناگت مرغ سفارش میده و منتظر میشه تا آماده شه غذا ها...

- ببخشید میتونید یکم اونور تر وایستین؟

هانا سرش رو بلند میکنه و پسری رو میبینه که قیافه ای آمریکایی اما با چشم هایه بادومی داره و موهاش قهوه ای روشنی و کلا و روهم رفته قیافه ای خوب داره(اما نه بنظر هانا...بنظر نویسنده :) )

یه نگاهی به اون پسر و بعد به جایی که وایستاده که هیچ مزاحمتی واسه کسی نداره نگاه میکنه و با قیافه ای خونسر و لبخند عادی میگه:ببخشید ولی من که مزاحم کسی نیستم!

- چرا..!هستی! مزاحم من هستی...!(و با پررویی به هانا نگاه میکنه)

هانا که با تعجب داشت حرف هایه اون پسررو گوش میدا بعد از تموم شدن حرفش گفت: خب این مشکله شما و خودتونه...نه مشکله من! خودتون میتونین کمی عقبتر برین تا مزاحم منم نشین!و با خونسردیه هرچه تمام تر به اون پسر لبخند میزنه(لبخندی که از شاید 100 فحش هم بدتره)

- هه(خنده عصبی)انگار تو نمیدونی با کی داری حرف میزنی؟؟

هانا پقی میزنه زیر خنده و سرش رو میندازه پایین خیلی سریع خودش رو جمع و جور میکنه و میگه: من نمیدونم از شماها سریال هاتون و جمله "مگه تو نمیدونی با کی داری حرف میزنی"و "چی"رو ازتون میگرفتن..چطور میخواستین به زندگیتون ادامه بدین؟

گارسون همون موقع سفارش هانا رو رو میز گذاشت و گفت : بفرمائید سفارشتون حاضره!

هانا نگاه از اون پسر که با تعجب و ناباوری به هانا ذل زده بود گرفت و به گارسون نگاه کرد و غذاها رو برداشت و بالبخند تشکر کرد و نیم نگاهیم به اون پسر ننداخت و رفت بیرون!

تو ماشین سریع نشست و به سمته خونه رانندگی کرد!

رمز رو زد و وارد خونه شد و بلند گفت:های های!(سلام)

سوان هم اومد جلو وگفت:سلام..دیر کردی!؟

- مانی آخه مِدُنی دی چُده بود؟؟(با لحن بچگانه ای شرو به صحبت میکنه)

سوان میخنده و میگه:دی چُده بود؟

- هیدی ندُده بود!!فگت این..ای..این یِشتویانه پُلوغ بود..

- شلوغ پلوغ بود..

- نه...پلوغه خالی بود!ده...بعد، بعد...طول دِدید دا بیایَن شِفالِشا یو بَیام...(یه دفعه از لحن بچه گانه به لحن یه پسر و مثله یه برادر گفت)حالا م که من اینجا در خدمت خواهرم هستم...

سوان که خرید هارو از دستش گرفته بود و به شیطنتایه هانا میخندید وارده آشپزخونه شد و برنج رو پیدا کرد از تو پلاستیکایه خریده هانا و شروع به درست کردن کته کرد!

- فردا باید ساعت 8 اونجا باشیا!!

سوان درهمون حال که برنج رو میشست رو به هانا که وسایل رو تو یخچال میذاشت کرد و گفت : باشه...فقط هانا؟منکه نمیتونم کره ای حرف بزنم!

- اشکال نداره...اونجا یکی هست که قبلا هم به اون طراح قبلیه که نیوزلندی بوده کمک میکرده و ترجمه میکرده حرفاشو برایه بقیه تازه بیشتر بچه هایی که اونجان انگیلیسیشون درحده تیکافه(و با دستش حالت هواپیمایی که از زمین بلند میشه و باسرعت میره بالا رو نشون میده)

- اوم...و برمیگرده و برنج رو میشوره و نگرانی تو چهرش معلومه!!

- کیانا هنو خوابه؟

- آره...

- پس میرم بیدارش کنم!

- نرو هانا..بذار بخوابه ...نهار که حاضر شد بیدارش کن!

- اوکی..(و با دستش علامت اوکی رو نشون میده و میپره رو اپن و درحالی که سیب گاز میزنه به سوان نگاه میکنه)

- راسی برا نهار خودمون چی خریدی؟

- 2تا پیتزا برا خودم و کیانا و واسه تو ناگت...که خب غذایه کیانا میمونه شب که بهتر شد میخوره ..میدونی که خیلی پیتزا دوست میداره!؟

- اوم...و بهش لبخند میزنه و برنج رو میذاره رو گاز...

- سوان چرا تو پلو پز نمیپزی؟

- بلد نیستم...لااقل اینگلیسیم ننوشه آدم چیزی بفهمه...همش کره ایه!

- خب بیا من برات بخونم!

- نمیخواد دیگه..گذاشتمش دیگه...ماست خریدی؟

- آری...

- اون دیروزیا یادته؟

- اوم....خب؟

- هیچی یه دفعه یادشون افتادم!

- چرا؟

- همینطوری!

از اپن میپره پایینو و میره جلو تلویزیون و روشنش میکنه و چهار زانو میشینه رو کاناپه .... :هی هی...سوان بیا!

- چیه؟

- بیا الان یه برنامه داره همون که کیانا خیلی میبینه ... میوزیک بنک رو میگم!

- إإإإ....اومدم!

میاد کنار هانا و میگه: من این برنامه رو خیلی دوس دارم...

- اوم..بد نیست...منم این آخریا قبل اومدن اینجا ، این دیروزیا، یوکیس رو خیلی دیدم اینجا!

- اونی که به تو خوردش..؟.قد بلند لاغره...؟

- خب؟

- با مزه بود!

- دقت نکردم...چون هم شونم درد گرفت هم اینکه کلاهش رو تا خرتناق و کفه پاش کشیده بود پایین!

-(میخنده)اوم آره...ولی من دیدمش بامزه بود!

- إ...همونان!!

و باهم نشستن به دیدن اجرایه یوکیس!و وقتی تموم شد هانا گفت:بد نبود...

- خیلی باحال بود خوشم اومد از آهنگشون!

- این مو تیغ تیغی همونی بود که میخواست بدونه کجاییما!(با خنده)

- اسمش ایلای!

از صدا یه کیانا که پشته سرشون وایستاده بود شک شدن...(کیانا چته؟؟ترسیدن بدبختا)

- نمیری کیانا...ترسیدم!(سوان اینرو درحالی که دستش رو گذاشته بود رو قلبش گفت)

- من تا صدایه موزیک بنک رو شنیدم عین جت دوییدم اینجا(کاملا معلومه..بهتره میگفتی عین جن ظاهر شدم)...عاشق این برنامم...این آهنگه یوکیسم خیلی دوس دارم... خیلی قشنگه...رقصشم سخته و باحاله!

هانا : ببین دیگه کیانا بگه سخته یعنی دیگه چیه!؟

- آره...حرکت هایه ریز توش خیلی زیاد داره!

سوان: کیلیپش رو داری؟

-  آره...میخوایش؟

- اوم...خیلی خوشم اومد ازشون!!

- ولی اجراشون 2جاش ایراد داشت...یکی اونجایی که اون فک جلوه رفت عقب پاش لیز خورد و نزدیک بود بیوفته ولی نیوفتاد یکیم اونجایی که اون مو تیغ تیغی رپ میخوند ایلای...یه لحظه لب خونی کرد...نفس کم آورد!(هانا)

- چه دقتی...

- فک کردی من کم الکیم؟؟من کلا الکیم....

سوان و کینا با این حرف زدن زیر خنده!

یکم بعدش کیانا رفت تو اتاقش و با آی پدش برگشت و نشست و کیلیپه یوکیس رو نشون بچه ها داد!(راسی اینجا ان اچ یه شرکت خیلی خوبیه و جز 4رمین شرکت برجسته کرست[آرزو برجوانان که عیب نیست...درسته تو واقعیت عمرا ولی...داستان دیگه اونم از این مدلاش...نوشته هام اینطوری نیس معمولا ولی فعلا با همین جلو میریم تا داستانای بعدی!])

هانا :میگم ن بابا ، کارشون خیلی خوبه...کیلیپشونم خیلی جدید و باحاله!!

کیانا: هانا تایید کنه یعنی عالیه...وای چی میشه امروزم موزیک بنک رو ببرن؟

- قبلا چند بار بردن؟

- 3باری میشه!(باز هم آرزو برجوانان عیب نیست)

تا پایان برنامه منتظر شدن و رقابت رو یوکیس برد(به پرانتز هایه قبلی اشاره میشود!)کیانا یه ایول گفت و سوان هم گفت آفرین و هانا...هیچی پاشد رفت تو آشپزخونه و یه سیب دیگه برداشت!!!

سوان:وای...خیلی باحال بود...میگم این کوینه خیلی بامزس...

کیانا:آره..خیلیم احساساتی...

- اون که خیالش راحت بود میبرن!

- کی؟

- ایلای!

- آهان ... آره ... به کارشون خیلی مطمئنه!!

- لیدرشونه؟

- نه... لیدر سوهیونه!!

هانا درحالی که مینشست:همون کجه؟؟

- آره...

- ازش خوشم نمیاد!

- مهربونه ... ولی یطوریه کلا!

- بهتره به آقایه لی بگم تجدید نظر کنه!

- تو چی؟

- تو انتخاب لیدری!!

- چرا؟

- چون خیلی مزخرف بنظر میاد!

- باز هانا حس کرد ... خیلیا این سوهیون رو دوس دارن ...

- منکه ازش خوشم نمیاد!

- خب دیگه به لیدریش چیکار داری؟

- خب اینی که من الان دیدم تو این کیلیپ کاره کوین و ایلای و اون یکی که همش میرقصید؟،خیلی بهتره تا اون کج!

-آره خدایی . .حرفتو قبول دارم ... ولی بخاطر صدایه قوی سوهیون و سختگیریش رو تمرین و بهتر شدن بقیه اعضا لیدرش کردن!

- کوین صداش قوی تر بود حتی اونی که شبیه خوک بود!

- بابا ... بیا اسماشونو بگم یاد بگیر ...

تو آی پدش عکسه گروهی یوکیس رو نشون داد و شروع به معرفی کرد!

- خب اصلاح میکنم حرفمو...کوین صداش قوی تر بود حتی اون هونه خوک!

کیانا میخنده به این حرف و میگه :تو آدم بشو نیستی هانا!

سوان : خیلی سعی کردم آدمش کنم ... ولی نشد که نشد!!

هانا : یکی باید تو رو آدم کنه که انقدر دردسر درست نکنی...!!!

کیانا : حالا بیخیال ... ، من گشنمه ... غذا میخوام!

سوان : خب بیا بریم ، غذا حاضره!

هانا : پاشن بیاین دیگه!

سوان و کیانا با تعجب به هانا که تو آشپزخونه بود و غذا ها رو رو اپن میذاشت کردن و سوان گفت : تو کی رفتی اونجا؟

- همین الان ... بیاین دیگه!

کیانا رو به سوان : این جنه؟

هانا : آری...

جفت دخترا بلند شدن و رفتن و نشستن به خوردن غذا...سر غذا خورن همش شوخی میکردن و میخندیدن...وقتی تموم شد هانا همه ظرفا رو شست و رفت پیش کیانا وسوان که نشسته بودن و داشتن لباساشون رو از چمدون درمیاوردن!

هانا : دخترا یه نیم ساعت دیگه بریم بیرون!؟

سوان : تو این ذله گرما؟

کیانا : راست میگه سوان!...بذار برایه 5 به بعد!

- تنبلای مزمن!!من میرم حموم...

سوان با خنده : برو!

هانا رفت بیرون تا حموم بره و کیانا و سوان هم وسایلشون رو جمع کردن و گذاشتن داخله کمد ها و بعدشم نشستن به حرف زدن راجبه کی پاپ...!

حدوده 1 ساعت بعد هانا از حموم بیرون اومد و رفت تو اتاق تا به کیانا و سوان سر بزنه که دید جفتشون خوابیدن!و گفت : میگم تنبل مزمنید همینه دیگه!

رفت جلو و رو هر کدومشون یه پتو انداخت و سرشون رو رو بالشت گذاشت و گوشی هایه جفتشون رو بی صدا کرد و آروم رفت بیرون...رفت اتاق خودش و لباس پوشید و شروع کرد به خشک کردن موهاش...تو همین حین که خشک کردن موهاش تموم شده بود گوشیش زنگ خورد!نگاهی به صفحه کرد و شماره نا آشنایه کره ای رو دید!

- بله؟

- سلام...خوبی؟

- سلام آقایه لی...از کجا تماس میگیرین آخه یه شماره دیگه افتاد...؟

- از شرکت دارم باهات تماس میگیرم...میتونی پاشی بیای اینجا؟
- الان؟

- آره..

- چیزی شده؟

- نه میخواستم به بچه ها معرفیت کنم!

- بچه ها؟

- آره بچه هایه یوکیس و کارآموزا!

- چرا؟

- همینطوری...خیلی راجبت حرف میزنم خیلی مشتاقن که ببین چه شکلی ای!

- بگین فضاییم...شبیه این مرخیا!!

آقایه لی میخنده و میگه : میای حالا؟

- از دسته شما چیکار کنم دیگه!باشه الان میام!

- منتظرتم پس...

گوشی رو قط کرد و به خودش تو آینه نگاه کرد و گفت : چیرو دقیقا میخوان ببینن؟

و از جاش بلند شد و رفت سمته کمدش...یه جین یخی لوله تفنگی تنگ برداشت و یه بلیز مردونه که یکم کمرش تنگ تر بود رو پوشید و یه کراواته مشکی رو شل دوره یقش بست و یه کمر بند به شلوارش که ریش ریش بود و کتونی هایه سفید دور مشکی و آستین هایه بلیزش رو تا آرنج بالا داد و  رفت جلو آینه و یه آرایش خیلی جزئی مثله خواننده هایه پسرشون کرد و کلاه سفید رو برداشت و گذاشت رو سرش...به خودش تو آینه نگه کرد و گفت : حالا یه پسر رو میبینن!!

کلید ماشین و موبایلش رو برداشت و رفت بیرون رو یه کاغذ نوشت که میره بیرون و برمیگرده ونگرانش نشن و کاغذ رو چسبوند به در که از خواب که بیدار شدن همون لحظه ببینن کاغذ رو....و گوشی سوان رو از بی صدایی در آورد!

به هرحال از خونه رفت بیرون و رفت شرکت...

رفت تو وقتی داشت راه میرفت همه دخترا بهش نگاه میکردن بهش میخندیدن و هانا هم سرکارشون میذاشت یه لبخند باحال بهشون میزد...رفت تو اتاق آقایه لی و سلام کرد!تو اتاقش همه بچه هایه یوکیس نشسته بودن!با ورودش همه برگشن سمتش...

آقایه لی با تعجب نگاهش کرد و گفت : کی به شما اجازه داد وارد شین؟

هانا که یکم صداش رو بمتر و گرفته کرده بود گفت : خودتون!

- من ؟؟؟ کی؟

- نیم ساعت پیش...

- یادم نمیاد...

هانا گوشیش رو از جیبش در آورد و رفت کنار میزه لی و شمارشو نشون داد و گفت : اینا ها...خودتون از شرکت به من زنگ زدین!

لی با اینکه یادش نمیومد بهش گفت منتظر بشینه!یه جورایی هانا نقشش گرفته بود و همه فکر میکرد که پسره...مثله پسرا رفت و رو یکی از صندلی ها نشست و با گوشیش ور رفت...توجه همه بهش جلب شده بود... سوهیون آخر طاقت نیاورد و گفت : شما کاراموز کدوم گروه پسری؟؟

با بی تفاوای و خونسردی به سوهیون نگاه کرد و گفت : من خواننده نیستم!

- جدا؟ فکر کردم که خواننده این...

- چرا این فکر رو کردین؟

- تیپتون...

- إاو...که اینطور!

سوهیون بهش لبخند زد و گفت : آقایه لی بنظرم خیلی بدرد خوانندگی میخوره...

- هی پسر؟دوس داری خواننده شی؟

- فکر بدی نیست...

- خب پس...ما تو فکر  درست کردن یه گروه پسر هستیم که میخوایم تازه تشکیلش بدیم و هنوز یه عضو کم داریم!

- خب؟

- خب اینکه اگه دوس داشته باشی ازت یه تست صدا بگیریم و رقص که ببینیم چطوری ای؟

- بد نیس! اما این گروهتون همه پسرن؟

- نه 4تا پسرن و 2تا دختر...

- خب الان یه پسر کم دارین؟

- نه یه دختر کم داریم ...

- خب پس چرا یه پسر میخواین بیارین..؟

- این گروه 6نفرس و میخواستیم اول 3به 3 باشه اما دختر با استعداد خیلی کمه به همین خاطر سوهیون پیشنهاد داد که 4به 2 باشه...

یه نگاه سرد و یخی به سوهیون کرد هانا و گفت : سوهیون باید به فکر این باشه که یه لیدر با عرضه تری برای گروهش باشه و بعد تز برای ی گروه دیگه  بده...(آفرین هانا...حاله این سوهیون رو تا میتونی بگیر که من دله خوشی ازش ندارم)

با این حرفه هانا همه متعجب بهش نگاه کردن و سوهیون با تعجب گفت : چرا؟

- من اتفاقی اجرای امروزتون رو دیدم بنظرم خیلی ایراد ها داشت و مخصوصا خوندن و رقص شما...رئیس لی؟شما چرا یکی که بهتر باشه رو به عنوان لیدر انتخاب نکردی؟؟(بله...بله...همینه)

- سوهیون خیلی عالیه...!(ارواح عمش )

- عالی؟؟اگه این عالیه پس علیشمز سوپر عالیه!!!!!!(والا همینو بگو!)

- کی؟؟؟؟

- هیچی نمیشناسیدش... یه بیخاصیت که اسمش رو گذاشته خواننده!!

سوهیون که بهش برخورده بود گفت : شما خیلی بی پروا داری حرف میزنیا!!(ن بابا...چی میگی!؟)

- نه اتفاقا...واقعیتی رو که هیچکی بهت نگفته بود  رو گفتم!و بهش لبخند میزنه و همین حرص سوهیون رو بیشتر درمیاره...(آورین هانا)

- رئیس لی؟من یکی رو میشناسم که فوق العادس هم تو رقص هم تو صدا...دخترم هست...میتونم بگم بیاد اینجا تا ازش تست بگیرین؟

سوهیون : من از یه دختر تست نمیگیرم!(بحثه قاشق نشسته که میگن همینه ها....)

- ببخشید کی شما رو خطاب قرار داد... ؟ من گفتم رئیس لی!شما کجات رئیسه و کجات لی که به خودت گرفتی؟؟

- تو...!

- حتما میخوای بگی خیلی پررویی نه؟(بینگووووو...)

- خوبه خودت میدونی!!!

- در مقابل آدمایه بی خاصیت و کسایی ک فکر میکنن بهترینن آره همینم!رئیس لی بگم؟(بگو بگو عزیزم...!!)

- آخه تسته صدا رو سوهیون میگیره...(غلط میکنه این بیخاصیت)

- رئیس لی عقلتو دادی دسته این؟؟؟اینا ها این کوین این هون..اینا جفتشون صداهاشون خیلی بهتر و قوی تره!

- ببینم تو کی؟؟(دختره باباش)

هانا با خنده کلاهش رو برمیداره و به رئیس لی نگاه میکنه و میگه : اگه گفتین؟؟(مگه تخم مرغ شانسیه که حدس بزنه توش چیه؟!)

- وای...هانا؟تویی؟؟(پ ن پ!باباشه)

- بلیییی.....یعنی منظورم همون بله(کره ای)

رئیس لی از جاش بلند شد و اومد کنار هانا و گفت : این همون دختریه که ازش راجبش باهاتون صحبت میکردم!

کوین با تعجب...نه تنها کوین بلکه بقیه اعضا هم با تعجب بهش نگاه کردن و ایلای گفت : پس چرا انقدر شبیه پسرایی؟(چونکه..!)

- دیگه دیگه...(آهان همین...چونکه دیگه دیگه!)

-کوین : پس اسمت هاناست!از جاش بلند شد و رفت جلو و دستش رو دراز کرد و گفت : من کوینم!(ن بابا..فک کرد بتمنی)

هانا م بهش دست داد و گفت : هانا هستم...(چی میگی!!!؟؟؟)

و باهمه جز سوهیون دست داد!(کاره خوبی کرد)

سوهیون : رئیس اونی که شما میگفتین خیلی آدم خوب و معدبی بنظر میومد اما این...

رئیس لی : واقعیت رو گفته...من هانارو خیلی قبول دارم...بدونه دلیل هیچ وقت حرف نمیزنه!(بلی...بلی..همینطوره که شما میگین)

سوهیون و هانا از همون اول یه جنگی بینشون شروع شده بود!(آخ جون دعوا!:))

ایلای : جدا شک شدم وقتی فهمیدم دختری...

هانا دستش رو مثله سلام نظامی کرد و گفت : منم همینرو میخواستم!

رئیس: خب حالا کی رو میخوای معرفی کنی؟

- کیانا رو!

- آهان..همون دختری که ویدوئه رقصش رو بهم نشون دادی؟

- اوم...

- خوبه...عالیه...پس ، فردا بهش بگو حتما با اون دوستت بیاد اینجا!

ای جی : میگم حالا که همه دوستاتون میخوان بیان اینجا و کار کنن شما نمیای؟

حواس ای جی از همون اول به هانا بود و همش نگاهش میکرد و یه جورایی خیلی توجهش رو جلب کرده بود!

- من؟ بهتره هیچ وقت این رو نخوای چون من بیام خودت پشیمون میشی از اینکه این پیشنهاد رو دادی...

- چرا؟

رئیس لی : چون اگه بخواد بیاد اینجا یه سمته خیلی مهم بهش اینجا میدم و چون اینجا بیشتر رو شما متمرکزم پس کارش به شما مربوط میشه و از اونجایی که واقعا سختگیره....فکر بدیم نیستا!!هانا تو میتونی بیای  اینجا ها!!

- برا چه کاری؟

- تو طراحی و مد رو خیلی دوس داری!خب برایه طراحیه لباس بچه ها میتونی طرح بدی...

- خوبه...ولی یه شرط دارم!

- چه شرطی؟

- بهم اختیار تام  بدین که همه چی مربوط به یوکیس رو و این گروه جدیدی که دارین تشکیل میدین رو انجام بدم!!

- سختت نمیشه؟...2تا گروه؟(چه خوش اشتهاست این هانا...رئیس لی هم که از خداشه)

- میگم یوکیس...چون این وضع لیدریش رو باید معلوم کرد و یه کاری که استعداد همه به نمایش گذاشته بشه و میگم گروه جدید چون نمیخوام کیانا تو یه گروه بیخود مثله خیلی از این جدیدا وارد شه!

سوهیون:من اعتراض دارم(اعتراض شما به محضر دادگاه وارد نیست...بشین سرجات)...یعنی چی؟نیومده بشی همه کاره؟چطوره پیشنهاد بدی که بیای و رئیس کمپانی شی!(بدم نمیگی ها)

رئیس لی : سوهیون درست صحبت کن...اگر هانا بیاد اینجا حرفش حرفه منه و در نبوده من میتونه اینجا باشه و به کارا برسه!!

- رئیس!!!!(کوقته قل قلی رئیس)

-همین که گفتم!!شما ها که اعتراضی ندارین؟(روبه بقیه اعضا)

سوهیون : دلیل اینهمه لطفتون به این دختر چیه؟

- دختره بهترین دوستمه 1...مثله دختره نداشته خودمه 2...با عرضه و با استعداده 3!!بازم بگم؟؟(نه دیگه همین کافیه)

کوین : اما رئیس من مخالف نیستم اما هیونگ خیلی وقته لیدر و اگه بخواد عوض شه یکمی کاره ما پیچ میخوره!

هانا : ببخشید رئیس!(رو به کوین میگه)حرفتون کاملا درسته اما من دیدم که ایلای و حتی خوده شما بیشتر بقیه رو دارین رهبری میکنین تا سوهیون!واسه همین اینرو میگم!من اگه ی روز تو تمرین هایه شما باشم میتونم بفهمم که دقیقا حرفه کدوممون درسته!

کوین فقط سر تکون میده!

رئیس لی : پس قبول میکنی هانا؟

- بله!(با توجه به پرانتز..."آرزو بر جوانان عیب نیست!")

با خنده:پس فردا با 3تا دوستات توهم بیا!(3 تفنگ دار)

- حتما...فقط رئیس هم کیانا هم سوان انگیلیسی میتونن حرف بزننا!(داره تهدید میکنه و آمادگی قبلی میده)

سوهیون که حالش گرفته شده بود وعصبانی بود از جاش بلند شد و گفت : رئیس من میرم بیرون !

- برو!(کی جلوتو گرفته در باز راه دراز)(برمیگرده سمته هانا)خب اشکالی نداره ...براشون مخصوصا کیانا کلاس میذارم تا کره ایم یاد بگیره...ولی سوان زیاد لازم نیست...چون اون بخش بیشترشون خارجین!

دونگهو که تازه متوجه اطرافش شده بود گفت : رئیس؟؟یعنی سوهیون دیگه نمیخواد لیدر ما باشه؟پس کی لیدر ما میشه؟

هانا : صبح...نه ظهر بخیر دونگهو!فعلا کسی نگفته که سوهیون دیگه لیدر نیست...من باید اول ببینم که چطورین تو تمرینا بعد نظر واقعیم رو بگم!!

- شما الان دقیقا چیکاره شدین؟(با خنده)

رئیس لی : همه کاره...

- چی؟؟؟؟؟؟؟

- هیچی...

ایلای : ولی رئیس یه دختر بشه همه کاره صدایه ..(به قیافه هانا که بهش نگاه میکرد میکنه و حرفش رو ادامه نمیده و میگه)هیچی!

هانا : با این قضیه مشکلی داری که دختر بهت چیزی رو بگه؟

- راستش یکم برام غریبه...چون تازه من شمارو...نه تو فرودگاهم دیدمت...إ تو همونی که!

کوین بهش نگاه میکنه و با خنده بهش میگه : پابو...تازه فهمیدی؟؟

- آره..همین الان یادم افتاد چون همونطوری نگاه میکرد!میخنده و میگه : ولی بد حالمو گرفتیا!!

با لبخند : میدونم!

رئیس لی : شما ها کجا و چطور همو دیدین؟
ایلای به طور خلاصه به رئیس توضیح میده که چطور و کجا...:حالا رئیس هانا کجاییه؟

- ایرانی...

کوین متعجب : ایرانی؟؟؟

- اوم!

کوین درحالی که به هانا که روبه روش نشسته نگاه میکنه ولبخند میزنه و میگه : چه جالب...

- چیش جالبه؟

- اینکه ایرانیی!

- چرا؟

- همینطوری!

هانا از جاش بلند میشه و رو به رئیس لی میگه : من دیگه برگردم!میخواستم دخترارو ببرم بیرون ... بگردیم!

- باشه برو...شماهام میتونین برین خونه استراحت...(رو به یوکیس)

ای جی : من یه پیشنهاد دارم...

رئیس : بگو؟

ای جی رو به هانا گفت : من فکر کنم شما زیاد کره رو خوب نشناسین....ما هم باهاتون میایم و جاهایه قشنگ و دیدنیه سئول رو بهتون نشون میدیم...

- بعد اونوقت طرفداراتون ببیننتون و بعد شایعه در بیارن براتون که این دخترا کی بودن ؟ یوکیس چرا با اینا بود؟ نه من حوصله دردسر واسه خودمو ندارم...حالا شما دوس دارین دیگه به خودت مربوطه ... ولی اونقدرام ناشی نیستم(با لبخند بهش میگه )تا حدودی سئول رو بلدم!

ایلای : ولی بد فکری نیستا...مام میریم  خوش میگذرونیم!!

دونگهو : بیرون...؟آره...بریم یکم بگردیم...

- شما ها که همش تو گردشین...!

کوین با لبخند به هانا نگاه میکنه و میگه : آره...ولی مام 1ماهی میشه که هیج جا نرفتیم و همش کار کردیم!

- براتون دردسر نمیشه؟

هون : نه چه دردسری؟فوقش کلاه و عینک میذاریم دیگه!(آره ...بهترین کار!!اتفاقا بیشتر ضایع میشین)

- آخه از اون جایی که قیافه هاتون بوق میزنه که کیین میگم...(بیا هانا هم اینرو میدونه)

میخندن به این حرفش و کی سوپ میگه : راست میگی...ولی همه ماها رو نمیشناسن بیشتر تینیجان که مارو میشناسن که خب ما جاهایی رو بلدیم که نتونن مارو ببینن!(دو کلمه..نه دوجمله از عاشق سینه چاک "مادر" )

ایلای به رئیس نگاه میکنه و میگه : بریم؟

- برید...فقط مراقب باشین دردسر درست نکنین...مخصوصا تو ایلای!

کوین دستش رو میندازه دور گردنه ایلای و با خنده میگه : من مراقبشم...

ایلای : هیچکی اونم تو!!!

- پس چی فکر کردی!!

هانا : من میرم ...

 ای جی : نه صبر کن باهم بریم...همگی!

همه یه طوری به ای جی نگاه میکنن و ایلای مرموز لبخند میزنه و به ای جی میگه : آره همگی...و از جاش بلند میشه  و همه میرن بیرون...هانا کلاهش رو سرش میذاره و همه از رئیس خداحافظی میکنن و میان بیرون!

ایلای : ای جی..نمیخوای کلاهتو بذاری سرت؟

ای جی : چرا!!

کلاه سویی شرتش رو میندازه رو سرش وکنار هانا قدم برمیداره!!

هانا به سوان زنگ میزنه...بعد 3بار زنگ زدن بهش بالا خره برمیداره و میگه : سلام...هانا نمیخوای برگردی؟ما میخوایم بریم بیرون!

- سلام...ساعت خواب..دارم میام!حاضر شین تا 10دقه دیگه اون جام...

- باشه..

و

گوشی رو میذاره تو جیبش!

ای جی : شما ما رو میشناسین؟

- پ ن پ...

- بله؟؟

- منظورم اینکه آره دیگه الان تاز دارم میشناسمتون چطور؟

- یعنی طرفدار ما نیستی؟

- نچ...نه طرفدار شمام و نه هیچ خواننده و بازیگر دیگه ای!!

ایلای : چه جالب...

هانا : چیش جالبه؟

- اینکه اصلا طرفدار نیستی...آخه معمولا خیلیا به ما میگن " طرفدارمونن و کارمون عالیه "

- اگه بازم از یکی این رو شنیدی اول بهش لبخند بزن و بعد اخم کن و بهش و یه پشته چشم نازک کنو بعد راتو بکش و برو!!

- چرا؟؟(با تعجب زیاد)

- چون بهت دروغ گفته که کارت عالیه!!

هانا به راهش ادامه میده ولی بقیشون یه لحظه وایمیستن و کوین میگه : این چقدر عجیبه!!

دونگهو : جدا گفت؟؟

هانا برمیگرده و میگه : برق 2000ولت بهتون وصل کردم که خشکتون زد؟؟

کوین میره نزدیکش و میگه : نه فقط اولین بار بود که یکی تو رومون بهمون اینطور گفت !!

کوین جدی این حرف رو زد و هانا بهش نگاه کردو پقی زد زیر خنده و گفت : همتون پابو این!!

ایلای : چرا؟؟

- چون چ از وقتی به تو چسبیده شده چرا!!!

- چی؟؟

- هیچی بابا...میگم من شوخی کردم...چون کارتون خوبه...عالی نیست!!

روش رو برمیگردونه و میره...کوین و ایلای بهم نگاه میکنن و میخندن و میرن دنبالش + بقیه!

کوین : ما میریم تو پارکینگو و با ون میام دنباله ماشین شما...

- اوکی...ماشینه من یه آاودیه بژه...

دونگهو یه سوت میزنه و میگه : من آاودی خیلی دوس دارم!!

- ولی من مطمئن نیستم آاودیم تورو دوس داشته باشه یانه...باید باهاش حرف بزنم تا ببینم نظرش چیه و بعد بهت خبرشو میدم!

همشون هنگ هانا رو نگاه میکنن...(هشدار:نیاز به ری استارت شدن است!!)

- چیه باز هنگ کردین؟(ری استارت لازم شدن!)

دونگهو : با کی باید حرف بزنی؟مگه آاودی میتونه از کسی خوشش بیاد؟؟(این هنوز خاموشه بابا!!)

هانا میخنده و میگه : جدا که پابو این!(راست میگه!)

ای جی : آخه تا حالا کسی اینطوری باهامون حرف نزده!(ای جیم فقط همینرو بلده انگار)

- میدونم...میدونم...حالا باید عادت کنی به این مدل حرف زدنه من!!

ایلای : خیلی باحال سرکار میذاری...تازه متوجه منظورت شدم!!(عصر شمام بخیر)

کوینم میخدید...دونگهو : خب؟منظورش چی بود؟

ایلای بهش منظور هانا رو گفت!

دونگهو هر هر میزنه زیر خنده و میگه : واقعا خیلی باحال بود!!(آهان الان هم روشنه هم همه چیش لود شده)

- خودم میدونم!...

- آی گو...میای خواهر برادر باشیم!!؟

- اوم نه!!تو جایه پسره منی...!!

- چرا؟؟؟

- چون خیلی بچه ای!!

دونگهو یکم ناراحت میشه و به هانا نگاه میکنه!!

هانا دلش میسوزه و میره جلو ولپه دونگهورو میکشه و میگه : آخی...پسره خودم!!ناراحت نشو...بی منظور گفتم...

دونگهو لبخند میزنه و میگه : باشه...پس مامانی...؟خوبه؟

- اوم...

ای جی : خب همسرتون کیه که ازش دونگهو در اومده؟؟(بی ادب....فیلترت که کردم اونموقع میفهمی که از این حرفا نزنی)

- هیچ کی....

کوین و ایلای : چی میگی؟؟(رو به ای جی)

- آخه پابو ها من .... با یه حالتی به ای جی نگاه میکنه و سرد میشه نگاهش بهش  و برمیگرده سمته دونگهو و میگه : همون دونگ سنگ بهت میگم خوبه؟؟

دونگهو : نه...بگو اپا!!

- اه..اه!بدم میام!هیونگ حاضرم بهت بگم....

- تو که پسر نیستی...

- خب نباشم!میدونم نباید گفت ولی جدا از کلمه اپا خوشم نمیاد!نه...بهت میگم داداشی!!

- داداشی؟؟(البته با بدبختی تلفظش میکنه)

- اوهوم...همون معنی اپا رو میده!!

- کجاییه؟

ایلای : خب مشنگ فارسیه دیگه!!(تو کره ای منشنگ وجود لغتی داره؟!)

- آهان...خوبه دوسش دارم!

- توم بهم بگو خواهری!!

- کاهری؟

- نه...خواهری!

- کاهری!

- خواهری!

ایلای : خواهری!

- ووهو..آفرین...خوبه داداشی...

-خوا...خواهری...دیدی؟منم تونستم!

- آفرین داداشی...پس همتون داداشایه منید!!منم خواهرتون!!!اوکی عمو ای جی؟؟

- عمو؟

- هوم...به تو نمیاد که بهت بگم داداشی..همون عمو بهتره معنی سام چون(عمو)خودتون رو میده!!

- چی؟؟؟

- همون که شنیدی!!

کوین : میگم مگه به دوستات نگفتی 10دقه دیگه؟الان از اون 10 دقه 9 دقش گذشتا!!(بابا ساعت گویا !!!)

- اوم..خوب حرفی زدی بهت لایک میدم!(از اون گنده هاشا)

کوین بهش میخنده...(خوش خندس دیگه..چیکارش میشه کرد؟هیچی...باید دادش بغلی...بغلی بگیر...)

به هرحال همه که میرن دونگهو گیر میده که با هانا بره و آخرم تو ماشین پیش هانا میشینه وا ز سرعتی که هانا میرفت هم ترسیده بود هم ذوق کرده بود!(خب هانا جان آروم..بچه سکته کرد)

هانا بهشون گفت صبر کنن تا بره و دخترا رو بیاره پایین!(مگه بارن؟؟)

رفت بالا و موقعی که سوان دررو روش باز کرد هانا تند  گفت : هی سوان..بچه هایه یوکیسم اومدن...با اونا میریم گردش...برای اونام قراره کار کنیم...(از بس که این بچه رپره)

- چی؟

- پیچ پیچی!بریم...

تو آسانسور که بودن هانا خیلی ضربتی به کیانا گفت که چه کاری براش درنظر گرفته!(کیانا ناک أاوت شده الان)

کیانا از خوشحالی تقریبا نمیتونست حرف بزنه!!وقتی رسیدن و سوار ماشین که شدن کیانا فارسی گفت : وای خدااااا...من اینو خیلی دوسش دارم...چرا اینو آوردی تو ماشین؟(دیگه حتما ناک أاوته!!)

- خودش گیر داد...(راس میگه من خودم شاهد بودم!!!)

دونگهو : شما کیانا هستین؟؟

- بله...

- وای خواهری ؟یعنی ایشون میخوان تو گروه جدیده ما باشن؟؟

- اوهوم...

- وای...چه خوب!!

- چطور؟ازش خوشت اومد؟؟

- اوهوم....

- پررو...

کیانا : چی میگه بهت هانا؟

- میگه از تو خوشش میاد!!(دیییییییید دید!...اوت شد!)

کیانا دهن باز و خوشحال به دونگو نگاه کرد و خودش رو جمع و جرور کرد و یه دفعه سوان گفت : این ایلای چی میخواد؟

هانا برمیگرده و شیشه رو میکشه پایینو میگه : چیه؟

- من میتونم اینجا پیش شما بشینم؟

.

.

.

زیاد شد دیگه...بسه !!

چطور بود؟؟خوشتون اومد؟؟

(آهان پیام این قسمتم اینه: آرزو بر جوانان عیب نیس!!^^ ک ک ..ککک)پنج شنبه . ساعت 10:20 دقیقه صبح :

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط Klosh Kwan نظرات () |

Design By : Night Melody