" UKISS & BIG BANG "

درود بر همه دوستان گلم...چطو مطورین؟؟خوبین؟؟خوش میگذره!؟؟لبخند

بر طبقه قولی که داده بودم قسمت جدید رو گذاشتم...بفرمائید داخل...إ ببخشید یعنی ادامه تا بقیش رو بخونید!!

 

____________________****************************************************___________________


پنج شنبه . ساعت 8:38 دقیقه ب.ظ :

ایلای درحالی که از ماشین هانا پیاده میشد نگاه به فضایه نیمه تاریکه پارک انداخت و بعد اومد کنار ,تا سوان پیاده شه اما سوان و کیانا زودتر از ایلای از اون یکی در پیاده شده بودن!!(ککک...دماغ سوخته به نرخ روز خریداریم!)و یه جورایی ایلای ضایع شد(یه جورایی نه ! کلا ضایع شد) اما خوشبختانه کسی جز خودش ضایع شدن خودش رو نفهمید!(شانس باهات یار بوده ها!)

و خیلی سریع در رو بست و خودش رو زد به اون راه که اصلا دری رو باز نگه داشته!!

ایلای چندتا سرفه کوچیک کرد و بعد گفت : خب بریم..اونور منتظرن بقیه!

هانا با قیافه مرموزی بهش نگاه کرد و یه پوزخند کنار لبش نشست!!ایلای دور زد و رفت سمته دخترا که وایستاده بودن کنار هانا... دونگهو هم انگلیسی داشت با هانا حرف میزد تا بقیه دخترام حرفاش رو بفهمن!!

ایلای : من 100دفه به تو نگفتم وقتی خوب بلد نیستی حرف نزن؟

دونگهو برگشت رو به ایلای و گفت : یکی باید اول به خودت یاد بده که روون حرف بزنی که یه وقت تو برنامه ها از ای جی یا کوین کلمه هارو نپرسی!!(خب راس میگه دیگه برادر!)

- فعلا که مثه آدم حرف نمیتونی بزنی..

هانا تقریبا با صدایه بلندی گفت : لطفا ساکت...دعوا ها و باحال بازیاتون رو بذارین برا خودتون و جلو آینه بگید که خودتون با خودتون بتونین حال کنین!!

سوان و کیانا که نفهمیدن چی گفت ازش فارسیش رو پرسیدن و بعد هرهر...خندیدن!!و اما از این دو هنگ ، که انگار فرمت شده بودن!

هانا برگشت سمتشون و به جفتشون نگاه کرد و جدی گفت : چیه؟!

دونگهو : منظورت چی بود؟(هیچی..خودتو زیاد درگیر نکن...اون موقع یهو هاردت میسوزه بعد طرفدارات این هانا رو میکشنا!)

- هی وای من...منظورم این بود که جلو ما همو ضایع نکنین که مثلا از اون یکی باحال تر از این یکیه...چون ماها اصلا شماها رو نمیشناسیمو بعدم اصلا حالمون از اینکارا بهم میخوره...اوکی؟(و با دستش علامت اوکی رو نشون داد)

ایلای که تازه آراسو(فهمیده)شده بود خندید و گفت : وای وقتی که حرف میزنی آدم باید 100ساعت فکر کنه که الآن چی گفتی و منظورت چی بود!!!(میخنده)

کوین که جلوتر از بقیه بود میاد جلو و به ایلای که در حال خندس و دونگهو که خاموشه نگاه میکنه!و میگه : چیه دونگهو چرا اینطوری نگاه میکنی؟

- هان؟(بخواب ,بخواب پسرم...)

کوین برمیگرده رو ب ایلای که میخندید و میگه : تو چته ؟کبود شدی از خنده!!

ایلای به کوین نگاه میکنه و میگه :توم بودی الان کفه زمین بودی!

هانا : نه لطفا ..ما اینجا کاردک نداریم که بتونیم جمعش کنیم....

هنگ هر 3ه پسر باهم ,اما با این تفاوت که دونگهو بعد 2ثانیه هرهر میزنه زیر خنده اما ایلای و کوین فقط به دونگهو نگاه میکنن..بعد کوین که منظوره هانا رو فهمیده بود برمیگرده سمته هانا و نگاهش میکنه و همینطور خیلی رونده آروم آروم نیشش باز میشه و بعد میخنده..(اما کف زمین نمیوفته همونطور که هانا اعلام کرد کادرک در دست رس نمیباشد)و ایلایم میخنده ...کی سوپ و ای جی و هونم که رسیده بودن تازه و بیخبر از جریان میان و کنارشون وایمیستن!!

ای جی میپرسه: جریان چیه؟

سوان : هیچی..بیخیال...من سوان هستم همکار جدید ,اینم کیمیاست احتمالا خواننده جدید گروه جدیدتون!!

ای جی : خوش بختم(با لبخند...(از اون ملیحاشا))من هم ای جی هستم رپر و آهنگ نویس گروه(منظورش همون شاعره)!

کیمیا هم خودش رو معرفی میکنه و ای جی میگه : واو... شما خیلی خوب بنظر میاین!

دونگهو : هست...بنظر نمیاد!!

همه باهم میگن : اوووو...

دونگهو : چیه ؟

هانا : هیچی...الان احساس هویجی رو دارم که 100 سال از برداشتش گذشته!!

با این حرفش میخندن و راه میوفتن!(چه عجب تلفات هنگی نداشت اندفعه!!)

باهم شرو میکنن به قدم زدن و حرف زدن و چون شب تاریک بود کسی متوجه افراد یوکیس نشد...حدودا نیم ساعتی رو تو پارک قدم زدن و بعد رفتن تو یه بستنی فروشی و بستنی سفارش دادن!!

دونگهو گیر داده بود که بستنی قیفی از این طبقه زیاداش میخواد!

هانا : دونگهو بیخیال ترو خدا!!میریزی کثیف میکنی همه رو!!خوردن بستنی قیفی دردسره چه برسه به بستنی قیفی 10 طبقه!

- اگه بتونم اینکار رو بکنم چی؟

هانا همینطور به دونگهو ذل میزنه و میگه : هیچی..جز یکی از دیگر افتخاراتت ثبت میشه!!

دونگهو میخنده و میگه : اونو که میدونم...میگم اگه بتونم تو برام چیکار میکنی؟

هانا یکم فکر میکنه و بعد جدی میگه : برات دست میزنم ومیگم آفرین!

- همین!!؟؟

- پ ن پ..همون!!

- هه؟

- بابا یاد بگیرین همتون پ ن پ رو یه بار تعریف میکنم  حفظش شین..دوباره گفتم عین انسانایه اولیه نگین هه؟ پ ن پ یعنی اینکه وقتی یه کسی یه چیزی رو میگه و خودش جواب رو میدونه که همونه مثله همین چیزی که دونگهو گفت و تو هم میدونی که سوالش مسخره و بی مورد بوده میگی پ ن پ ...وقتی میگیش پشت سرش منفی و غیر اون چیزیو که منظورت بوده و طرف مقابلت میدونسته رو میگی...اوکی؟(هانا؟هنگ نکردن؟؟آخه من با این تعریف هنگیدم،ولی درکت میکنم تعریف پ ن پ سخته)

کوین سرتکون میده و میگه : چه جالب...پ ن پ!!خوبه..خوشم اومد ازش!

- مبارک باشه پس!!

دونگهو : خب حالا بیخیال بستنیه رو بگیرم؟!(ن بابا...را افتادن دیگه)

هانا : دونگهو کثیف کاری کنی حتی یه قطره ها , یکاری میکنم خودت طبقه طبقه شی!!

دونگهو با خنده : باشه...

میره و یه بستنیه 10طبقه میگیره!!!(بگو برج ایفل دیگه)

همه همینطور منتظر میشن تا دونگهو شروع به خوردن کنه!!تا 5مین کپ خیلی راحت میخوره ولی بعد میگه وایی.....

هانا باخنده : چیه؟ کیریستال بستی؟؟

دونگهو که قیافش از سرما رفته بود توهم سر تکون داد به علامت مثبت!!

هانا : حقته ... تا تو باشی ظریفت کاری رو که نداری رو انجام ندی...میگم فک کنم الان دونگهو رو کیریستالی شیشه ای همچین واضح ببینیم!!

سوان : باز تو بی فیلتر شدی؟؟

- نه بابا...کجاش بوق بود؟؟

- خودت که میدونی...

- نه!(با یه قیافه جدی)

سوان برمیگرده سمته دونگهو که دونگهو باز شرو به خوردن کرده بود...به کپ سومش که رسید اومد جلو و هی عین آسانسور خراب شده هی بالا پایین میرفتو خودش رو میزد به درو دیوار(بهتره بگی دارو درخت چون تو پارکن...- آهان باشه پس اصلاح میکنم : خودش رو میزد به دار و درخت)....

کی سوپ : خوب نخور بقیش رو..مجبور که نیستی!!

دونگهو با اون قیافه که شبیه نقطه شده بود و در واقع نقطه ای از دونگهو بود گفت : نه...عمرا!!تا آخرش میرم!!

هانا : مگه جادس؟؟

کوین : تقریبا...یه راهیه که شرو کرده تا تمومم نکنه ول کن نیس...(چی میگی؟؟؟نه بابا!دو کلمه از ساعت گویا)

دونگهو باز شرو کرد...کیانا هم هی وسطش میگفت : دونگهو بیخیال..دونگهو بیخیال!(آخه سوزنش گیر کرده بود)

دونگهو با بدبختی اون 3تا کپ رو هم تموم میکنه و عین جت نونش رو میخوره!!بعد که تقریبا و کلا قندیل بسته بود(کیریستالی و شفاف شده بود)میشینه رو زمین و زانو هاش رو بغل میکنه ..و برمیگرده سمته کیانا و میگه : دیدی میتونم!!

(آهان..پس بگو...قضیه ثابت کردن بوده ... های کیانا؟...پسرم سرما بخوره میکشمت)کیانا برمیگرده و نگاهش میکنه و میگه : مجبورت که نکردم!!(دختره بی چشم رو!!)

دونگهو با خنده : من سردمه!!!

هانا : ای کوفت و من سردمه!!تو این ذله گرما ... آهان ببخشید یادم نبود کیریستال شدی!!(برمیگرده سمته بقیه و میگه)اگه موافق باشین برگردیم..چون ممکنه سرما بخوره این پسرم!

دونگهو با عجله : نه... من خوبم!(و از رو زمین بلند میشه)

- تو یکی ساکت...

ای جی : آخه ما هنوز خیلی جاها رو بهتون نشون ندادیم!

- ما که فرار نمیکنیم...هستیم..بعدشم عمو ای جی من خودم بیشتر اینجا ها رو بلدم!نمیخواد نگران باشی!(ب لحن مهربونی میگه و لبخند میزنه اما از اون مهربونا که....اوهأه)

ایلای یه نگاه به ای جی و یه نگاه به هانا میکنه و بعد برمیگرده سمته کوین و کی سوپ و بعد میگه : این ای جی باز جو برش داشته ها!

کوین یه مدلی به ای جی نگاه میکنه و میگه : آره...

کی سوپ : میگم  جالب نیس که تو نگاه اول انقدر با یکی حرف میزنه و میخواد که باهاش صمیمی رفتار کنه؟

کوین : جالبم اینکه هممون اینطوریم...انگار خیلی وقته همو میشناسیم!!

ایلای : خیلی باحال هانا...

هانا میاد جلو و به 3تاشون نگاه میکنه و میگه : چی درمورده من دارین میگین؟(با یه قیافه جدی)

کی سوپ بهش لبخند میزنه و میگه : هیچی داشتیم میگفتیم که خیلی باهات احساس صمیمیت میکنیم!

با همون قیافه جدی : جدا؟ خب پس بهتره که این حس رو نداشته باشین...

ایلای : چرا؟

- باز گفت چرا!چون چ از وقتی تو رو شناخته شده چرا!!

کوین : ینی تو این حس رو به ما نداری؟

- من ..؟نه هنوز!ولی حسش بد نیس خوبه!

هون هم وارد بحث میشه و میگه : ببخشید...کوین ؟سوهیون باهات کار داره!

- من؟؟(پ ن پ من!)

گوشی رو از دسته هون میگیره : بله هیونگ؟

- احیانا نمیخواین بگردین؟

- ما؟فعلا که اینجاییم...ولی برمیگردیم!چیزی شده؟

- نه ... فقط باید باهم صحبت کنیم!

- باشه...سعی میکنیم برگردیم !

- زودتر ...خدافظ!

- اوم...(گوشی رو قط میکنه و به هون برمیگردونه)

هون : چی میگفت؟

کوین اول یه نگاه به جایی که هانا وایستاده بود میکنه و بعد جاشو خالی میبینه و برمیگرده و میبینه که هانا تنها درحال قدم زدن به پشته پارکه!برمیگرده رو به ایلای و میگه : هانا کی رفته که رسیده به اونجا؟

ایلای برمیگرده و میبینه که هانا نیست و داره میره و با تعجب میگه : نمیدونم!!

کی سوپ : ولی من دیدم...سوهیون که زنگ زد رفت!

ای جی هم مشغول صحبت با دخترا بود...کوین خیلی خلاصه میگه : هیچی میگفت باید حرف بزنیم زودتر برگردیم!

هون : راجبه چی؟

- نمیدونم..

ایلای : به احتمال زیاد راجبه هانا...

کی سوپ : آخه خیلی یهویی بود همه چی!

ای جی با دخترا میاد نزدیک و میگه : پس هانا کو؟

ایلای : رفت قدم بزنه!!

کیمیا : تنهایی؟

- اوم...

- شمام گذاشتین تو این وقت,هوا به این تاریکی بره؟!!

- مگه چه مشکلیه؟؟

کیانا برمیگرده و بد به ایلای نگاه میکنه و میگه : اوصولا برا یه دختر تنها اونم تو این پارک به این خلوتی خیلی خطرناکه..اینطور فکر نمیکنی؟

ایلای برمیگرده و به جایی که چند دقه پیش هانا رفته بود نگاه میکنه و میگه : راس میگی..حواسم پرته چیزه دیگه ای بود!میرم دنبالش..

ای جی : من میرم...نمیخواد تو بری!

هانا از پشته سرشون : کجا بری؟کی دنباله چی بره؟(این رو درحالی گفت که دسته به سینه وایستاده بود پشته ایلای و کوین)

کوین و ایلای یکم میرن عقب و کوین میگه : تو کی اومدی اینجا؟

- همین الان چطور؟؟(هیچطور...آخه خیلی جنی ,واسه اونه ترسیدن)

- شک شدم!

- شک شدن نداره که!خب حالا مهم نیست احیانا کار و زندگی ندارین؟نمیخواین برگردین؟

دونگهو : خواهری..من نمیخوام به این زودی برم!

کیانا : ماهم ..خیلی زوده تازه 10ه!

- آره درسته..ولی سوهیون با اینا کار واجب داره که حتما زنگ زده بهشون و گفته که برگردن دیگه!

ایلای : بچه ها گردش همیشه هست.. دفعه بعد بیشتر میریم میگردیم...حالا فعلا آشنایی بودا!

هانا به ایلای نگاه میکنه و حرفش رو تایید میکنه!و زودتر از همه راه میوفته و میگه من دارم میرم...هر کی خواست بیاد هرکیم نخواست(برمیگرده و با یه لبخند بامزه)نیاد...فقط بدونه که تو خون راهش نمیدم اگه دیر تر از من برسه ,با شمام دوستایه خلم!!

و دوباره برمیگرده و میره!

کوین برمیگرده سمته سوان و کیانا و با لبخند میگه : احیانا خونتون مثله اردوگاه هایه نظامی نیست؟؟

سوان با لبخند : نه...ولی حرفش برو داره..بیاین دیگه..هی کیانا نریم جدی جدی نمیذاره بریم تو ها!پسرا فردا شرکت میبینمتون..فعلا شب بخیر!!

خلاصه باهمه خداحافظی میکنن و حالت دو میرن سمته هانا  و دستش رو میگرن و با خنده میرن سوار ماشین...

جمعه . 7:20 دقیقه صبح :

هانا : وای سوان!!پامیشی؟یا با کتک بلندت کنم!!؟

سوان درحالی که چرخ میزنه و سرش رو تو بالشتش میکنه میگه : وای..هانا!اذیت نکن بذار بخوابم!!

- سوان!!8و نیم باید اونجا باشی!!!!

- خب حالا وقت هست!!خودت جغد و خروسی باهمی چرا بقیه رو اذیت میکنی؟؟

- سوان پا نمیشی؟؟

- نه!!

- پا نمیشی؟

- گفتم..نه!

- باشه..میرم هر وقت سرحال شدی پاشو!(خیلی عادی و مهربون میگه این حرفو)

سوان که دوباره داشت چشماش گرم میشد یه دفعه با ریختن آب روش از جاش عین فنر پاشد و وایستاد!!!(آزار داری مگه بچه؟)

- چت هانا؟؟چرا آب یخ رو خالی میکنی روم؟

- گفتم زودتر سرحالت کنم...(و با قیافه شیطانی به سوان لبخند میزنه و نگاه میکنه)

- خیلی بدی!!

- تو بدتری..دیرت که میشه سره من غر میزنی " دیدی بیدارم نکردی چیشد؟؟" خواستم بهانه دیگه نداشته باشی!حالام غر اضافی موقوف پاشو برو حموم تا بیای بیرون 10-20دقه میگذره...بخاطر خودت میگم!آقایه لی (راسی اینجا رئیس کمپانیم یکی دیگس اون رئیس خودشون که فامیلیش شیم نیس)خیلی رو وقت حساسه!لج میکنه...حتی اگه مهمترین فرد تو زندگیش باشی!

- گرخیدم بیشعور!!

- برو..زیپتم ببند!

و از اتاق میره بیرون و سوان میره حموم!

- کیانا!!!یه کاری نکن بچپونمت تو یخچالا!(مگه با اون قدش تو اون یخچال جا میشه؟)

- هانا باز تو بیدار باش دادی؟(جنگه مگه؟؟)

- تو پا نشو ببین من چیکارت میکنم!!

کیانا درحالی که با اعتراض سرجاش میشست گفت : بیا...بیا...خوب شد ؟ راحت شدی!

- نه...کامل پاشو بیا بیرون بعد خوب میشه!خیالم راحت میشه(مثه لحنی که کیانا پرسید جوابشو میده)

کیانا از جاش پا میشه و میگه : بدبخت اون پسری که عاشق تویه دیو قراره بشه!!

- خیالت راحت...هیچ احمقی نمیاد عاشقه دیوی مثه من شه !تا آخر عمرم خودمو خودم! و ترشی جا افتاده میشم اون موقع تو و سوان وشوهر و بچه هات میاین و میخورینم!!!آرزو توم برآورده میشه!!

- دیوونه!

- عمته!!

و میره بیرون از اتاق و میره تو اتاق خودش و شروع به حاضر شدن میشه و کارش که تموم میشه میشینه جلو آینه!!به خودش نگاه میکنه و بعد به ساعت که 7:45 دقه رو نشون میده نگاه میکنه و میزنه بیرون و سوان و کیانا رو درحاله صبحونه خوردن میبینه!

- شما دوتا تنبل مزمن همیشه باید صبحونه کامل بخورید؟؟

سوان : آره پس فک کردی چرا انقدر باهوشیم؟

- آره من بودم که 2ساعت داشتم تو کلمه اونی فکر میکردم و آخرم پرسیدم گفتی میشه عمو؟؟؟

- هی...!

- کوفت...پایین منتظرم...7:45 دقس یعنی 1رب وقت دارن! اومدین اومدین نیومدین رفتم!!

کیانا : بابا هانا!!مگه سگ دنبالت کرده که انقدر عجله داری؟بعدشم مگه کاره توه؟ما میخوایم بریم کار کنیم..تو چرا حرص میزنی؟نکنه چیزی قراره بهت بماسه(خیلی با لحن جدی میگه اما جدی که شوخیه)

هانا عصبانی میشه و قاطع و محکم میگه : 1رب منتظر میمونم نیومدین رفتم!

میگه و در رو پشته سرش تق میبنده!!

کیانا رو به سوان که شک شده بود : چرا اینطوری عصبانی شد؟؟

- پاشو پاشو دلیل نخواه...دلیلشو پیدا نخواهی کرد..هانا معادله 100مجهولس...یادت رفته؟(نه اتفاقا کاملا هم معلومه که چرا قاط زد)

- وای دیر شد!

هانا خیلی داغ کرده بود و عصبانی تو پارکینگ منتظر دخترا موند و دخترا دقیقا 59 دقه رسیدن و کیانا عقب و سوان جلو نشست!

سوان : بفرما...دیدی حاضر شدیم!

هانا نیم نگاهی سرد و بی احساس به سوان میکنه طوری که لبخند سوان ماسیده میشه و میگه : هانا اینطوری نگاه نکن!

هانا برمیگرده و ماشین رو به حرکت میندازه و میره و تو راه حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه به سوال هایه کیانا و سوان هم حتی جواب نمیده فقط رانندگی میکنه!میرسن و اول از همه هانا که واقعا هیچ حسی تو صورتش نبود به دخترا نگاه میکنه و میگه : دنبالم بیاین!

روشو برمیگردونه و میره!کیانا به سوان نگاه میکنه و میگه : سوان؟چرا انقدر ترسناک نگاه میکنه؟واسه چی عصبانیه؟؟

- بخاطر اون حرفی که سره میز بهش زدی فک کنم!

- چی؟؟؟من که شوخی کردم!!

- تو اونموقعیت شوخی جالبی نبود!

- یعنی بدبختم؟

- نه..بیا بریم!

و قدم هاشون رو تند تر میکنن و پشته سر هانا میرن!هانا وایمیسته و در میزنه و در رو باز میکنه!

- سلام..

لی برمیگرده و به هانا نگاه میکنه و میگه : سلام..(خیلی خوشحال و با نشاط)بفرمائید!

- بیاین!(اینرو خطاب  به کیانا و سوان میگه اما نگاهشون نمیکنه و وقتی وارد میشن در رو میبنده)کیانا و سوان سلام میکنن و میشینن!

لی : خب خب..اول از شما شرو میکنم!(رو به سوان)قبلا جایی هم کار کردین؟

- بله.. تو یه شرکت طراحی و تبلیغات!

- خب رزومه کاری چی؟ با خودتون دارین؟

سوان برمیگرده و به کیفش نگاه میکنه و میگه : نیست!

کیانا : مگه تو اون پوشه آبی نذاشته بودی؟؟

- چرا!

کیانا یکم فکر میکنه و میگه : آهان...فک کنم افتاد از کیفت!!

- چی؟

- ببخشید من باید برم ..فک کنم پوشه ای که آورده بودم افتاده از دستم!

- باشه بفرمائید!!

سوان بلند میشه و در رو که باز میکنه محکم میخوره(در به سمته بیرون باز میشه) به کسی و وایمیسته و اون شخص دستش رو محکم میذاره رو سرش!!!

- ای وای..ببخشید!!

ایلای سرش رو بلند میکنه و میگه : یکم آرومتر..

لی : هی حالت خوبه؟

- اوم..رئیس این رو پایین پیدا کردم...(و یه پوشه آبی رو نشون میده)

سوان : إ..این که ماله منه!

ایلای با تعجب : واقعا؟

- بله!!

- خب پس بفرمائید!!

- میگم مطمئنی که خواننده ای؟؟

- چطور؟؟

- آخه من که پایین دیدمت فک کردم در بانی!!!لباست و کلاهت از پشت مثه اونا بود!!

ایلای با تعجب به سوان نگاه میکنه و پوزخند میزنه و میگه : از این به بعد سعی کن هم دقته بیشتری کنی که در کیفت بسته باشه که عین بچه ها وسایلت رو گم نکنی و هم اینکه خوب نگاه کنی تا اشتباه نگیری دیگه!!

سوان بیخیال میگه : به هرحال...آخه فقط دربونان که از این لباسا میوشن!!

و پوشه رو با حرص از دسته ایلای میکشه بیرون و میره جلو میزه لی و پوشه رو میذاره جلوش..

لی هیچی نمیگه و فقط لبخند میزنه و پوشه رو باز میکنه!!خطاب به هانا میگه : خب از کی میخوای بیای و ارزیابی کنی؟

- الان!

- واقعا؟؟

- اوم...

- خب پس باتو کاری نیس برو الان با ایلای چون تازه میخوان شروع کنن!

- فکره خوبیه!!(و از جاش بلند میشه و میره بیرون)

ایلای با تعجب رو به کیانا میگه : اتفاقی افتاده؟؟؟

- نه چطور؟

- آخه هانا بنظر عصبانی میومد!

سوان برمیگرده سمتش و میگه : مراقب خودتون بهتره باشین چون فوق العاده الان قاطیه!!

- من با شما بودم؟

- نه گفتم بدونی که یه وقت زد دستتو شکوند از شک زیاد سکته نکنی...

- مگه دیوه؟

کیانا : موقع عصبانیت دیوم جلوش کم میاره!

لی : چرا؟کی بهش باز ناحق حرف زده که قاطه؟

کیانا که تازه متوجه حرفی که زده بود صبح به هانا و هانا که چه برداشتی کرده بود گفت : حق...داره..سردرد داشت با اون حرف منم فک کرد جدی گفتم!!وای سوان؟چیکار کنم حالا؟

- هیچی...خودش درس میشه!فقط کاریش نداشته باش!

لی : چی گفتی بهش مگه؟

- هیچی...شوخی کردم ولی!!

ایلای : رئیس من برم!

-برو!2 ساعت بعدم سوهیون و هانا رو صدا کن بیان پیشم!!

- باشه!

ایلای در رو میبنده و هانا رو میبینه که درس روبه روشه و میگه : خب بریم؟

هانا : کاره دیگه ای غیر از این فکر نکنم باید انجام بدیم!!

ایلای جا میخوره و به هانا که واقعا شبیه روح شده نگاه میکنه و هیچی نمیگه و راه میوفته و هانام پشته سرش باهم وارد سالن تمرین میشن و سر صدایه پسرا بلنده!!

با دیدن ایلای همه با جیغ و داد میگن"تو کجا بودی؟چرا دیر کردی"و خیلی چیزا دیگه!!

هانا به همه سلام میکنه!همینطور همه!!

سوهیون : شمام از این به بعد اینجا با مایی؟

- با اجازه یا بی اجازتون بله!!

سوهیون پوزخند میزنه و میگه : خیلی به خودت مطمئنی!

هانا هم یه نگاه به سوهیون میکنه که تا استخوناشم نفوذ میکنه و بدون اینکه جوابشو بده میگه : طراح رقصتون کیه؟

دونگهو : شین هیونگ جون!

- کجاس؟

- اوناهاش رو صندلی خوابیده!!

هانا برمیگرده و روبه هیونگ جون و میره جلو و میگه : ببخشید!!

هیونگ چشاشو باز میکنه و با تعجب میگه : بله؟؟

- شما طراحه رقص یوکیس هستین!!؟؟

هیونگ صاف میشینه و میگه : بله...شما؟

- بعد اونوقت شما طراح اصلیو خوابی؟؟

- ببخشید ..ولی شما چیکاره باشین که با من اینطور صحبت میکنین؟؟
- از آقایه لی بپرسی جوابت رو میده...اگه میشه آهنگ رو بذارین تا من رقص اصلی رو ببینم!!

- من تا کسیو نشناسم و ندونم طرف کیه هیچ کاری انجام نمیدم!!

- باشه... زنگ بزن آقایه لی و بپرس تا بشناسی!!

ایلای : هیونگ... ایشون رو خوده آقایه لی فرستادن!!

- خب که چی؟؟

- که اینکه (آروم تر میگه)هر چی میگه گوش کن!!

- حتما...میره بیرون !

هون : رفت آقایه شین رو بیاره!

هانا ذل میزنه به هون و بعد برمیگرده و میره سراغ سوهیون!

- از کی شرو به تمرین میکنید؟

- از 9 !

- تا کی؟

- تا هروقت که بکشیم!!

- معمولا تا کی میکشین؟

- تا 2 یه آنتراک واسه غذا خوردن و 1-2 ساعت بعدش دوباره شرو میکنیم!

- تا ساعت چند؟(20 سوالی دارن بازی میکننا)

- بازم تا هروقت بکشیم!

- و معمولا تا کی میکشین؟

- 10-11 بعضی روزام کمتر، بعضی روزام بیشتر!

- خوبه..ولی واسه عالی شدن برنامتون خیلی جالب نیست!

- چرا؟

- اول از همه اینکه بدون وقفه شما ها تا 2 میرقصین که کاره اشتباهیه!!بین هر 1دور تموم کردن کامل رقصتون یه انتراک 5-6 دقه ای باید باشه تا تازه نفس شن همه!2 اینجا نباید کولر گازیتون روشن باشه تا بعدش که گرمتون شد و عرق کردین برین سراغش و خنک شین و بگین وای چه خوب چه خنکه!باید هواساز روشن باشه تا همه جا رو بتونه به یه اندازه و با دمایه نرمال و تمیز نگه داره تا یه وقتی عضله هاتون نگیره یا سرما نخورین که باعث دردسرتون شه!بعد از ناهار تا2 ساعت استراحت واقعا خوبه چون تا حدی غذاهضم میشه و باعت میشه به سوخت و ساز زیاد بدن و نیاز هاش جواب بده تا بتونه با انرژی بیشتر ادامه بده!اما بازم بعدش یه سره زیاده و انتراکای مختلف اما کوتاه توش زیاد باشه!تا ساعت 12 کار نرماله...10-11 خیلی کمه ...!

دونگهو : آخه ما دیگه واقعا جونموم در میاد تا ساعت 10!

- درسته چون انتراکاتون خیلی طولانی و دیره!

سوهیون : این روشی که میگی بنطر بهتر میاد اما...تا ساعت 12 خیلی دیگه سخت میشه!

- درسته اما اگه میخواین بالاتر از این بشین لازمه انجام بدینش!البته هم میتونین که صبح زودتر شرو کنین و شب زودتر تموم کنین!

- مثلا چطوری؟

- ساعت 7 تا 10 شب!

- خوبه..موافقم!

- خوبه که موافقی..اونقدرام لیدره بدی نیستی!

- هیچ وقت زود قضاوت نکن پس!!

با این حرف سوهیون همشون میزنن زیر خنده!!

- چتونه؟؟

دونگهو : چه خوبه که همین حرف رو ایلای به تو گفت و تو گفتی نه هانا رو باید حالگیری کرد!!

کوین کی سوپ ایلای هون ای جی حمله ور شدن به دونگهو و دهنشو گرفتن اما دیر شده بود!(حمله به دونگهو در زمان دیر شده)

هانا نگاه معمولی به سوهیون کرد و گفت : خب دلیل نمیشه که الان که باهات خوب حرف زدم همه جا باهات خوب باشم که...

سوهیون با تشر به دونگهو نگاه میکنه و میگه : خب از هم که میتونیم متنفر نباشیم!

- من از کسی تو عمرم متنفر نبودم!الانم ازتو خوشم نمیاد ولی متنفر نیسم ازت جناب لیدر..

هینوگ تنها میاد تو و به هانا نگاه میکنه و بالبخند میگه : من رو ببخشید که اونطوری حرف زدم!آخه اصلا انتظار دیدن یه دختر رو نداشتم!

- خب حالا میشه رقص رو برام اجراش کنید؟

- بله حتما!

میره و آهنگ رو میذاره شرو به رقص میکنه وقتی تموم میشه هانا میگه : جالبه طراح اصلی رقص خودش نمیتونه رقص خودش رو درس بره و چندجا پاش میلرزه و مکث زیاد و حرکت تند تر از آهنگ میره و اونوقت معلومه که بقیه هم اشتباه میرنش...

- من رقاص نیستم ..طراحم!معمولا طراحا رقص خودشون افتضاح و کارشون رو میتونن رو یه کسی که اینکاره باشه پیاده کنن!اینطور که بنظر میرسه هیچی از این جور مسائل نمیدونین!

- میدونم چون طراحم...خیلی خوبه!حرفتونم درسه که خود طرف نمیتونه خوب بره اما برایه گروه هایه ایدول خوده طراح باید رقاص باشه!

- من مهم نیستم...بچه ها مهمن که خب کارشون خیلی عالیه!

- اتفاقا..اصلا هم عالی نیست و خیلی وقتا قدم زیاد میذارن حرکت دستو پا هماهنگ نیست و خیلی چیزایه دیگه!البته...من نمیگم که همیشه و همه جا نه!بعضی از رقصا واقعا بچگونس و بعضی وقتا واقعا عالی و خوب...یه جا کارا اونقدر افتضاحه که آدم باورش نمیشه که همینایی رقص و آهنگه قوی مثله فلانی و داشتن حالا دارن اینکار رو میکنن!!درسته که تنوع عالیه..اما تنوع درس و خوب و قوی نه بچه گانه!!من از دیشب تا الان یه لحظه هم نخوابیدم و تمام رقصا ، کیلیپا  و آهنگایه یوکیس رو دیدم و چیزایی که دیدم جدید و متفات بود اما بعضی جاها بچگونه..بعضی جاها قوی و عالی...شما باید بتونی هر دفعه طرحی رو ارائه بدی که مسخره بنظر نیان!طوری نباشه که فناشون بیان بگن اه اه..چقدر کارشون بیخود بود!!

- من تا حالا از کسی نشنیدم که همچین چیزی بگن!

هانا از کیفش یه پوشه سفید درمیاره و میگه : این تمام نظرهای فن ها از اطراف جهان...بالای 10 ملیونه!همه رو کپی گرفتم..بخونید و بعد حرف بزنید!!آنتی فن ها مشکل برزگین و خیلی از همین فنایه دو آتیشه شدن آنتی فن 4آتیشه!!

همه فقط با دقت و تعجب به هانا نگاه میکردن!!

- خب خب!شرو کنید تمرین رو!!

به هرحال با یک عالم حرف بچه ها شرو میکنن!هانا تا آخره شب هیچ حرفی نمیزنه ...

همه درحاله رفتن بودن اما هانا نشسته بود و داشت چیزایی رو مینوشت رو برگه هایی که جلوش بود!

کوین میشینه جلوشو و با لبخند میگه : نمیخوای بری؟

- نه...

- چرا؟

- کار دارم هنوز...

- کارمون چطور بود؟چون 1کلمه هم از اون موقع حرف نزدی!

هانا به چشمایه کوین که خستگی ازشون میبارید نگاه میکنه و با لبخند میگه : خسته نباشی...حتما استراحت کامل کن تا فردا سرحال و تازه نفس باشی چون تو رقصیدن و خوندن تمام تلاشتو میکنی..

کوین لبخند میزنه و میگه : خوب بلدی چطور از جواب دادن طفره بریا!!

هانا با مهربونی بهش لبخند میزنه و کوین خداحافظی میکنه و میره!

2ساعت بعد که کاره هانا تقریبا تموم شده بود سرش رو بلند میکنه و به بدنش کشو قوسی میده و به ساعت نگاه میکنه که 2:20 دقه رو نشون میده..آروم آروم شروع به جمع کردن وسایلش میکنه و با صدایه کوین سرش رو بلند میکنه!- خیلی دیر وقته..نمیخوای بری؟

- مگه نرفتی خونه؟

- چرا!ولی برگشتم...نتونستم بذارم تنها باشی!!

هانا سرتکون میده و از جاش بلند میشه و میگه : نیازی نبود خودتو به دردسر بندازیو از خوابت بزنی و بیای اینجا!ولی ممنون که بفکرم بودی!

کوین لبخند میزنه و با چشایه خوابالو میگه : ولی باید منو برسونی چون واقعا خوابم میاد...

- حتما!

باهم میرن بیرون و سوار ماشین میشن و کوین میخوابه و هانا به دونگهو اس ام اس میده و  آدرس رو میخواد چون میبینه که کوین خوابش برده بیدارش نمیکنه!

دونگهو جواب نمیده...منتظر میشینه و میره سمته خونه خودش!وقتتی تو پارکینگ میرسه به کوین نگاه میکنه و بعد آروم بیدارش میکنه...

کوین چشاشو باز میکنه و اینور اونور رو نگاه میکنه و میگه : کجاییم الان!؟
- مجبوری بیای بالا و امشب بخوابی اینجا چون آدرسه خونتون رو نمیدونستم...خوابم بودی...بیدارت نکردم!!

- یعنی ناراحت نمیشی که یه پسر بیاد پیشه 3تا دختر!؟

- نه..

- چرا؟

- چون پسر داریم تاپسر..بعدشم من بهت اعتماد کردم و میدونم که آدم هوس باز و عوضی نیستی دارم رات میدم..والا عمرا کسیو راه بدم!

کوین با تعجب اما لبخند به هانا نگاه میکنه و بعد هم زمان با هانا پیاده میشه!

میرن بالا و درو که باز میکنن سوان میاد جلو و با نگرانی میگه : کدوم..؟(با دیدن کوین حرفش رو ناتموم میذاره و فارسی میپرسه)این اینجا چیکار میکنه؟

- امشب اینجا  میخوابه!

- چی؟؟؟؟؟؟؟(پیچ پیچی..همونکه شنیدی)

.

.

.

پایان!

________________________*************************************________________________

ببخشید اگه بی مزه و جالب نبود!آخه باید میرفتم جایی مجبور بودم تند تند بنویسمو بذارم و برم...به بزرگی خودتون مارو عفو کنید!!چشمک

راسی از این به بعد یا فقط شنبه ها میذارم یا چهار شنبه ها!بستیگی داره که چطور جور شه تا بذارم براتون...

به هرحال امیدوارم خوشتون اومده باشه از این قسمت(توج به آرزو بر جوانان ...داشته باشین همه جایه داستان)

هرچی بود نظرتون رو بهم بگید تو نظرا!!لبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٥ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط Klosh Kwan نظرات () |

Design By : Night Melody